تبلیغات
مَه خوبان - كارنامه سیاه خلافت، در عصر امام كاظم (علیه السلام)(3)
مَه خوبان
كارنامه سیاه خلافت، در عصر امام كاظم (علیه السلام)(3)
هارون ‏الرشید
زمامداران اموى و عباسى، كه چندین قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامى حكومت كردند، براى استوار ساختن پایه ‏هاى حكومت خود و به منظور تسلط بیشتر بر مردم، در پى كسب نفوذ معنوى در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامدارى آنان را از جان و دل پذیرفته، اطاعت از آنان را وظیفه واجب دینى خود بدانند! و از آنجا كه اعتقاد قلبى چیزى نیست كه بازور و قدرت به وجود آید یا با زور از بین برود، ناگزیر از راه عوام فریبى وارد شده با نقشه ‏هاى مزورانه براى كسب نفوذ معنوى تلاش مى ‏كردند.البته در این زمینه عباسیان برحسب ظاهر، برگ برنده ‏اى در دست داشتند كه امویان فاقد آن بودند و آن عبارت از خویشاوندى و قرابت با خاندان پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) بودند.بنى ‏عباس كه از نسل عموى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت بهره‏بردارى تبلیغاتى نموده خود را وارث خلافت معرفى مى‏ كردند.(1)لكن با این حال، حربه تبلیغاتى آنان در برابر پیشوایان بزرگ شیعه كند بود، زیرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نیست، بلكه آنچه مهم است شایستگى و عظمت و پاكى خود رهبر و پیشوا است.ثانیاً بر فرض اینكه وارثت در این مسئله دخیل باشد، باز فرزندان امیرمؤمنان - علیه‏ السلام - بر دیگران مقدم بودند، زیرا قرابت نزدیكترى با پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشتند.

پیشوایان بزرگ شیعه، كه هم شایستگى شخصى و هم انتساب نزدیك به پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشى كه زمامداران اموى و عباسى براى كسب نفوذ معنوى به عمل مى‏ آوردند، باز عملاً كفه ترازوى محبوبیت عمومى، به نفع پیشوایان بزرگ دینى سنگینى مى‏ كرد.

حكومت بر «دل» ها
این موضوع در میان خلفاى عباسى، بیش از همه، در زمان هارون جلوه‏ گر بود.هارون كه با آن همه قدرت و توسعه منطقه حكومت، احساس مى ‏كرد هنوز دلهاى مردم با پیشواى هفتم «موسى بن جعفر» - علیه ‏السلام - است، از این امر سخت رنج مى ‏برد و با تلاش هاى مذبوحانه ‏اى در صدد خنثى كردن نفوذ معنوى امام بر مى ‏آمد.براى او قابل تحمل نبود كه هر روز گزارش دریافت كند كه مردم مالیات اسلامى خود را مخفیانه به موسى بن جعفر مى ‏پردازند و با این عمل خود، در واقع حاكمیت او را به رسمیت شناخته از حكومت عباسى ابراز تنفر مى ‏كنند. روى همین اصل بود كه روزى هارون، وقتى كه پیشواى هفتم را كنار «كعبه» دید به او گفت: «تو هستى كه مردم پنهانى با تو بیعت كرده تو را به پیشوایى بر مى ‏گزینند؟» امام فرمود: من بر «دل»ها و قلوب مردم حكومت مى ‏كنم و تو بر «تن» ها و بدن‏ها!(2)

فرزند پیامبر (صلى الله علیه و آله) كیست؟
چنانكه اشاره شد، هارون آشكارا روى انتساب خود به مقام رسالت تكیه نموده در هر فرصتى آن را مطرح مى‏ كرد. وى روزى وارد شهر مدینه شد و رهسپار زیارت قبر مطهر پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) گردید. هنگامى كه به حرم پیامبر (صلى الله علیه و آله) رسید، انبوه جمعیت از قریش و قبائل دیگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پیامبر نموده گفت:«درود بر تو اى پیامبر خدا! درود بر تو اى پسر عمو!»(3). او در میان آن جمعیت زیاد، نسبت عمو زادگى خود با پیامبر اسلام (ص) را به رخ مردم مى‏ كشید و عمداً به آن افتخار مى‏ نمود تا مردم بدانند خلیفه پسر عموى پیامبر است! در این هنگام پیشواى هفتم كه در آن جمع حاضر بود، از هدف هارون آگاه شده نزدیك قبر پیامبر رفت و با صداى بلند گفت: «درود بر تو اى پیامبر خدا! درود بر تو اى پدر!». هارون از این سخن سخت ناراحت شد، به طورى كه رنگ صورتش تغییر یافت و بى ‏اختیار گفت: واقعاً این افتخار است.(4)

او نه تنها كوشش مى ‏كرد انتساب خویش به مقام رسالت را به رخ مردم بكشد، بلكه به وسائلى مى‏ خواست پیامبر زادگى این پیشوایان بزرگ را نیز انكار كند. او روزى به پیشواى هفتم چنین گفت:«شماچگونه ادعا مى‏ كنید كه فرزند پیامبر هستید، درحالى كه در حقیقت فرزندان على هستید، زیرا هركس به جد پدرى خود منسوب مى ‏شود نه جد مادرى»! امام كاظم علیه‏ السلام - در پاسخ وى آیه‏ اى را قرأت نمود كه خداوند ضمن آن مى‏ فرماید: «...و از نژاد ابراهیم، داود و سلیمان و ایوب...و (نیز) زكریا و یحیى و عیسى و الیاس را كه همگى از نیكان و شایستگانند، هدایت نمودیم».(5)

آنگاه فرمود: در این آیه، عیسى از فرزندان پیامبران بزرگ پیشین شمرده شده است در صورتى كه او پدر نداشت و تنها از طریق مادرش مریم نسبت به پیامبران مى ‏رساند، بنابراین به حكم آیه، فرزندان دخترى نیز فرزند محسوب مى‏ شوند. ما نیز به‏ واسطه ماردمان «فاطمه»، فرزند پیامبر محسوب مى ‏شویم(6). هارون در برابر این استدلال متین جز سكوت چاره‏ اى نداشت! در مناظره مشابه و مفصل و مهیجى كه امام هفتم علیه‏ السلام - با هارون داشت، در پاسخ سؤال وى كه چرا شما را فرزندان رسول خدا مى ‏نامند، نه فرزندان على علیه ‏السلام -؟ فرمود:اگر پیامبر (صلى الله علیه و آله) زنده شود و دختر تو را براى خود خواستگارى كند، آیا دختر خود را به پیامبر تزویج مى ‏كنى؟

- نه تنها تزویج مى ‏كنم، بلكه با این وصلت به تمام عرب و عجم افتخار كنم!

- ولى این مطلب در مورد من صادق نیست، نه پیامبر (صلى الله علیه و آله) دختر مرا خواستگارى مى ‏كند و نه من دخترم را به او تزویج مى ‏نمایم.

- چرا؟

- براى اینكه من از نسل او هستم و این ازدواج حرام است، ولى تو از نسل او نیستى.

- آفرین، كاملاً صحیح است!(7)

این قصر از آن كیست؟

روزى پیشواى هفتم وارد یكى از كاخهاى بسیار عظیم و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرده با نخوت و تكبر پرسید:- این قصر از آن كیست؟

نظر وى از این جمله آن بود كه شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد! حضرت بدون آنكه كوچكترین اهمیتى به كاخ پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود:- این خانه، خانه فاسقان است؛ همان كسانى كه خداوند درباره آنان مى ‏فرماید:«بزودى كسانى را كه در زمین بناحق كبر مى ‏ورزند، و هرگاه آیات الهى را ببینند ایمان نمى‏ آورند، و اگر راه رشد و كمال را ببینند آن را در پیش نمى‏ گیرند، ولى هرگاه راه گمراهى را ببینند آن را طى مى ‏كنند، از (مطالعه و درك) آیات خود منصرف خواهم كرد، زیرا آنان آیات ما را تكذیب نموده از آن غفلت ورزیده ‏اند»(8).

هارون از این پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى پنهان مى ‏كرد، با التهاب پرسید:- پس این خانه از آن كیست؟ امام بى ‏درنگ فرمود:- (اگر حقیقت را مى‏خواهى) این خانه از آن شیعیان و پیروان ما است، ولى دیگران بازور و قدرت، آن را تصاحب نموده‏ اند.

- اگر این قصر از آنِ شیعیان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمى ‏ستاند؟

- این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلیش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت(9).

هارون؛ مرد چند شخصیتى‏
هر فردى از نظر طرز تفكر و صفات اخلاقى، وضع مشخصى دارد، و خصوصیات اخلاقى و رفتار او، مثل قیافه خاص وى، از یك شخصیت معین حكایت مى ‏كند، ولى بعضى از افراد، در اثر نارسایی هاى تربیتى یا عوامل دیگر، داراى یك نوع تضاد روحى و ناهماهنگى در شخصیت و زیربناى فكرى هستند. این افراد، از نظر منش و شخصیت داراى یك شخصیت نیستند، بلكه دو شخصیتى و حتى گاه، چند شخصیتى هستند و به همین دلیل اعمال و رفتار متضادى از آنان سر مى ‏زند كه گاه موجب شگفت مى ‏گردد.گرچه در بدو نظر، قبول چنین تضادى قدرى دشوار است، ولى با توجه به خصوصیات بشر روشن مى‏گردد كه نه تنها چنین چیزى ممكن است، بلكه بسیارى از افراد گرفتار آن هستند.

امروز در كتب روانشناسى مى ‏خوانیم كه «...بشر بسهولت ممكن است دستخوش احساسات دروغین و هوس هاى ناپایدار و آتشین خود گردد. یعنى در عین حساسیت، سخت بى ‏عاطفه؛ در عین صداقت، دروغگو؛ و در عین بى‏ ریایى و صفا، حتى خویشتن را بفریبد! اینها تضادهایى است كه نه تنها جمع آنها در بشر ممكن است، بلكه از خصوصیات وجود دو بخش «آگاه» و «ناآگاه» روح انسانى است»(10).

این گونه افراد، داراى احساسات كاذب و متضاد هستند و به همین جهت رفتارى نامتعادل دارند: در عین «تجمل‏ پرستى» و اشرافیت، گاه گرایش هاى «زاهدانه» و صوفی گرانه دارند، نیمى از فضاى فكرى آنان تحت تأثیر تعالیم دینى است، و نیم دیگر جولانگاه لذت‏ طلبى و ماده ‏پرستى. اگر گذارشان به مسجد بیفتد در صف عابدان قرار مى ‏گیرند، و هرگاه به میكده گذر كنند لبى ترمى كنند!از یك سو خشونت را از حد مى ‏گذرانند و از سوى دیگر اشك ترحم مى‏ ریزند!تاریخ، نمونه ‏هایى از این افراد چند شخصیتى به خاطر دارد كه یكى از آنان «هارون‏ الرشید» است.

هارون كه در دربار خلافت به دنیا آمده و از كوچكى، با عیش و خوشگذرانى خوگرفته بود، طبعاً كشش نیرومندى به سوى لذت‏ طلبى و خوشگذرانى و اشرافی گرى داشت، و از سوى دیگر محیط كشور اسلامى و موقعیت خود وى، ایجاب مى ‏كرد كه یك فرد مسلمانان و پایبند به مقررات آیین اسلام باشد، ازینرو، وجود او معجونى از خوب و بد و زشت و زیبا بود.او خصوصیات عجیب و متضادى داشت كه در كمتر كسى به چشم مى‏ خورد. ظلم و عدل، رحم و خشونت، ایمان و كفر، سازگارى و سختگیرى، به طرز عجیبى در وجود او بهم آمیخته بود. او از یك سو از ظلم و ستم باك نداشت و خونهاى پاك افراد بى‏ گناه، مخصوصاً فرزندان برومند و آزاده پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) را بى ‏باكانه مى‏ ریخت، و از سوى دیگر هنگامى كه پاى وعظ علما و صاحبدلان مى ‏نشست و به یاد روز رستاخیز مى ‏افتاد، سخت مى‏ گریست!. او هم نماز مى‏ خواند و هم به می گسارى و عیش و طرب مى‏ پرداخت. هنگام شنیدن نصایح دانشمندان، از همه زاهدتر و با ایمان‏تر جلوه مى‏ كرد، اما وقتى كه بر تخت خلافت مى ‏نشست و به رتق و فتق امور كشور مى ‏پرداخت از «نرون» و «چنگیز» كمتر نبود!

مورخان مى ‏نویسند: روزى هارون به دیدار «فُضَیْل بن عیاض»، یكى از مردان وارسته و آراسته و آزاده آن روز، رفت. فضیل با سخنان درشت به انتقاد از اعمال نارواى او پرداخت و وى را از عذاب الهى كه در انتظار ستمگران است، بیم داد. هارون وقتى این نصایح را شنید به قدرى گریست كه از هوش رفت! و چون به هوش آمد، از فضیل خواست دو باره او را موعظه نماید. چندین بار نصایح فضیل، و به دنبال آن، بیهوشى هارون تكرار گردید! سپس هارون هزار دینار به او داد تا در موارد لزوم مصرف نماید.

هارون با این رفتار، نمونه كاملى از دوگانگى و تضاد شخصیت را نمودار ساخته بود، زیرا گویى از نظر او كافى بود كه از ترس خدا گریه كند و بیهوش شود و بعد هرچه بخواهد بدون واهمه بكند. او دو هزار كنیزك داشت كه سیصد نفر از آنان مخصوص آواز و رقص و خنیاگرى بودند(11). نقل مى‏ كنند كه وى یك بار به طرب آمده دستور داد سه میلیون درم بر سرحضار مجلس نثار شود!. و بار دیگر كه به طرب آمد، دستور داد تا آوازه ‏خوانى را كه او را به طرب آورده بود، فرمانرواى مصر كنند!!(12)

هارون كنیزكى را به یكصد هزار دینار، و كنیزك دیگر را به سى و شش هزار دینار خریدارى كرد، اما دومى را فقط یك شب نگاه داشت و روز دیگر، او را به یكى از درباریان خود بخشید! حالا علت این بخشش چه بود، خدا مى ‏داند!(13)

بدیهى است كه هارون این ولخرجی ها را از بیت‏ المال مسلمانان مى‏ كرد، زیرا جد او، منصور، هنگام رسیدن به خلافت به اصطلاح در نه آسمان یك ستاره نداشت. بنابراین آن پولها محصول عرق جبین و كَدّ یمین كشاورزان فقیر و مردم تنگدست و بینوا بود كه به این ترتیب خداپسندانه! به مصرف مى ‏رسید(14)؛ اما او با این همه خیانت به اموال عمومى، اشك تمساح مى ‏ریخت! و همچون مردان پاك، خود را پرهیزگار مى‏ دانست!

چهره حقیقى هارون‏
«احمد امین» نویسنده معاصر مصرى، پس از آنكه دو علت براى گرایش هارون (و مردم زمان او) به عیش و خوشگذرانى ذكر نموده، اولى را توسعه زندگى و رفاه عمومى در دوره وى، و دومى را نفوذ ایرانیان (كه به گفته وى از قدیم گرایش به خوشگذرانى داشتند) در دربار وى معرفى مى‏ كند، مى ‏نویسد:علت سوم، مربوط به طرز تربیت و سرشت خود رشید است. او به عقیده من جوانى داراى احساسات تند بود، ولى نه به طورى كه صد در صد تسلیم احساسات خود شود، بلكه در عین حال اراده ‏اى قوى داشت. او از نظر فطرت و تربیت، داراى روحیه نظامى بود، و بارها به شرق و غرب لشگركشى كرد، ولى همین تندى احساسات و قدرت اراده و جوشش جوانى، چهره‏ه اى گوناگونى به او داده بود:هنگام شنیدن و عظ، سخت متأثر مى‏ شد و صدا به گریه بلند مى ‏كرد، هنگام استماع موسیقى چنان به طرب مى ‏آمد كه سر از پا نمى‏ شناخت. در بزم او وقتى كه «ابراهیم موصلى» آواز مى ‏خواند، «بَرْصوما» ساز مى ‏نواخت و «زَلْزَل» دف مى ‏زد، هارون چنان به طرب مى ‏آمد كه با طرز جسارت‏ آمیزى مى‏ گفت:«اى آدم! اگر امروز مى ‏دیدى كه از فرزندان تو، چه كسانى در بزم من شركت دارند، خوشحال مى ‏شدى»!(15)

احساسات به اصطلاح دینى در هارون رشد كرد، اما به موازات آن، هوسرانى و علاقه به ساز و آواز و طرب نیز فزونى یافت. در نتیجه، او هم نماز مى ‏خواند و هم زیاد به موسیقى و شعر و آواز گوش مى ‏كرد و به طرب مى ‏آمد. احساسات تند او به جهات مختلف متوجه مى ‏شد و در هر جهت نیز به حد افراط مى ‏رسید.هنگامى كه از برامكه خرسند بود، فوق ‏العاده به آنان علاقه داشت و آنان را مقرّب دربار قرار داده بود، ولى هنگامى كه مورد غضب وى قرار گرفتند، و حاسدان، احساسات او را بر ضد برامكه تحریك كردند، آنان را محو و نابود ساخت.او از آواز ابراهیم موصلى سخت لذت مى‏برد و او را مثل علما و قضات، مقرب دربار قرار مى ‏داد، ولى هیچ وقت از خود نمى ‏پرسید كه به چه مجوزى بیت ‏المال مسلمانان را به جیب این گونه افراد مى ‏ریزد؟

نویسنده كتاب «الأغانى» جمله جالبى دارد كه طى آن، به بهترین وجهى عواطف متضاد و شخصیت غیر عادى هارون را ترسیم نموده است:«هارون هنگام شنیدن وعظ از همه بیشتر اشك مى ‏ریخت و در هنگام خشم و تندى، از همه ظالمتر بود»! از این رو جاى تعجب نبود كه او یك فرد دیندار جلوه كند، و نماز زیاد بخواند، ولى روزى خشمگین گردد و بدون كوچكترین مجوزى، خون بى ‏گناهان را بریزد، و روز دیگر چنان به طرب آید كه از خودبیخود گردد. اینها صفاتى است كه جمع آنها در یك فرد، بسهولت قابل تصور است(16).

از آنچه گفتیم، چهره حقیقى و ماهیت هارون روشن گردید. متأسفانه بعضى از مورخان در بررسى روحیه و طرز رفتار و حكومت او (و امثال او) حقایق را كتمان نموده و دانسته یا ندانسته تنها نیمرخ به اصطلاح روشن چهره او را ترسیم نموده‏ اند، اما نیمرخ دیگر را وارونه نشان داده ‏اند، در حالى كه لازمه یك بررسى تحقیقى و بی طرفانه این است كه تمام جوانب شخصیت و رفتار فرد مورد بررسى قرار گیرد.

نیرنگ هاى هارون و تظاهر او به دیندارى‏
چنانكه در چند صفحه پیش گفتیم با آنكه زمامداران اموى و عباسى در منحرف ساختن حكومت اسلامى از محور اصلى خود، و جبهه ‏بندى در برابر خاندان پیامبر، باهم مشترك بودند، ولى این تفاوت را داشتند كه خلفاى اموى - به استثناى معاویه و یكى دو نفر دیگر - چندان ارتباطى با رجال و دانشمندان دینى نداشتند و در كار آنان زیاد مداخله نمى ‏كردند، بلكه بیشتر به امور مالى كشور و امثال اینها مى‏ پرداختند و علما و دانشمندان اسلامى را غالباً - به حال خود وا مى ‏گذاشتند، ازینرو حكومت آنان از وجهه دینى بر خور دار نبود.ولى هنگامى كه بساط حكومت امویان برچیده شد و عباسیان روى كار آمدند، قضیه برعكس شد:حكومت رنگ دینى به خود گرفت، كوشش براى بهره ‏بردارى از عوامل مذهبى به نفع حكومت آغاز گردید، و تظاهر به دیندارى و ارتباط و تماس با رجال و دانشمندان اسلامى، مخصوصاً در زمان خلفاى نخستین عباسى، رواج یافت.

علت این امر آن بود كه عباسیان نمى‏ خواستند تنها به عنوان زمامدار سیاسى شناخته شوند، بلكه مى ‏خواستند در عین زمام دارى، وجهه دینى و رنگ مذهبى نیز به خود بگیرند تا از این رهگذر، از احترام در افكار عمومى بر خور دار گردند(17).

نمونه ‏هاى زیادى از تظاهر خلفاى عباسى به دیندارى و جلب عواطف مذهبى مردم در دست است كه گویاى كوشش هاى مزورانه آنان در جهت كسب وجهه دینى مى ‏باشد.«جرجى زیدان» مى‏ نویسد:«خلفاى عباسى، خلفاى فاطمى مصر، خلفاى اموى اندلس، به علّت برخودارى از رنگ دینى، در برابر بسیارى از مشكلات پایدار شدند. به همین گونه، دوام حكومتهاى غیرعرب مانند حكومت عثمانى كه جنبه دینى یافته بودند، بیش از سایر حكومتها بوده است...»

اینان براى آنكه در نظر مردم عوام محبوبیت پیدا كنند، دائماً مقام خود را بالا برده خود را بنده مقرب درگاه خدا، و حكومت خود را حكومت مبعوث از جانب خدا معرفى مى ‏كردند.«جرجى زیدان» در زمینه نفوذ تبلیغات فریبنده خلفا در میان عوام و میزان باور مردم به این سخنان، اضافه مى‏ كند:«...تا آنجا كه (مردم) مى‏ گفتند: خلافت عباسیان تا آمدن مسیح از آسمان دوام مى ‏آورد و اگر خلافت عباسى منقرض شود، آفتاب غروب مى ‏كند! باران نمى ‏بارد! و گیاه خشك مى ‏شود!(مقصود جرجى زیدان البته سنیان است، زیرا شیعیان از ابتدا خلفاى ثلاث و اموى و عباسى و عثمانى و غیره را غاصب خلافت مى ‏دانستند و به آنان عقیده نداشتند مترجم).

خلفاى عباسى هم این گزافه ‏ها را به خود پسندیدند، حتى هارون كه مرد چیز فهمى بود و در زمان او فرهنگ اسلامى ترقى كرده بود، از این تملّق ها خوشش مى ‏آمد...و اگر در دوره ترقى و عظمت اسلام، خلفا آن قدر تملق پسند باشند، معلوم است كه در دوره فساد، موهومات جاى حقیقت را مى‏ گیرد و متملقان و چاپلوسان پیش مى ‏آیند و فرمانروایان و پادشاهان، از حرف، بیش از عمل خشنود مى ‏شوند. از آنرو است كه همین چاپلوسان، «متوكل» عباسى را سایه خداوند (اعلیحضرت ظل الله) مى ‏خواندند و مى ‏گفتند: این سایه رحمت، براى نگهدارى مردم از سوزش گرما از طرف آسمان گسترده شده است! و شاعر دربارى چاپلوس «ابن هانى»، «المعز» فاطمى را چنین مى ‏ستاید:«آنچه تو اراده كنى به وقوع مى ‏پیوندد، نه آنچه قضا و قدر اراده كنند، پس فرمان بده و فرمانروایى كن كه «واحد قهار» تو هستى»!!(18) (چه فرمان یزدان چه فرمان شاه!!) ولى در میان عباسیان شاید كمتر كسى به اندازه هارون به این قسمت توجه مى‏ كرد و كمتر كسى به اندازه او از این تظاهرها بهره‏ بردارى مى ‏نمود.هارون اصرار عجیبى داشت كه به تمام اعمال و رفتارش رنگ دینى بدهد. او روى تمام جنایتها و عیاشی هاى خود سرپوش دینى مى ‏گذاشت و همه را با یك سلسله توجیهات، مطابق موازین دینى قلمداد مى ‏كرد.مى ‏گویند: او در یكى از سالهاى خلافتش به مكه رفت. در اثناى انجام مراسم حج براى پزشك مسیحى خود، «جبریل بن بختی شوع»، دعاى بسیار مى ‏كرد.

بنى هاشم از این موضوع ناراحت شدند. هارون در برابر اعتراض آنان كه: این مرد، ذمّى است و مسلمان نیست و دعا در حق او جایز نمى ‏باشد، گفت: درست است ولى سلامت و تندرستى من در دست او است، و صلاح مسلمانان در گرو تندرستى من! بنابراین خیر و صلاح مسلمانان بر طول عمر و خوشى او بسته است و دعا در حق او اشكالى ندارد!(19)

منطق هارون، منطق عجیبى بود. طبق منطق او تمام مصالح عالى جامعه اسلامى در وجود او خلاصه مى ‏شد و همه چیز مى ‏بایست فداى حفظ جان او شود، زیرا طبق این استدلال، او تنها یك زمامدار نبود، بلكه وجود او براى جامعه اسلامى ضرورت حیاتى داشت! شاید تصور شود كه توجیه تمام اعمال و رفتار فردى مثل هارون، با منطق دین، كار دشوارى است، ولى او با استخدام و خریدن تنى چند از قضات و فقه اى مزدور و دنیاپرست آن روز، راه را براى توجیه اعمال خود، كاملاً هموار كرده بود.

شوراى قضائى!
یكى از نمونه‏ هاى بارز فریبكارى و تظاهر هارون به دیندارى، جریان شهادت و قتل «یحیى بن عبدالله» است.«یحیى بن عبدالله» نواده امام حسن، یكى از بزرگان خاندان هاشمى و چهره ممتاز و برجسته ‏اى به شمار مى ‏رفت و از یاران خاص امام صادق علیه ‏السلام - و مورد توجه آن حضرت بود(20).یحیى در جریان قیام «حسین شهید فخّ» بر ضد حكومت ستمگر عباسى، در سپاه او شركت داشت و از سرداران بزرگ سپاه او محسوب مى‏ شد. او پس از شكست و شهادت حسین، با گروهى به «دیلم» رفت و در آنجا به فعالیت پرداخت. مردم آن منطقه به او پیوستند و نیروى قابل توجهى تشكیل دادند.

هارون «فضل بن یحیى برمكى» را به سپاهى به دیلم فرستاد. فضل پس از ورود به دیلم، به دستور هارون باب مراسله را به یحیى باز كرده وعده ‏هاى شیرین داد و به و او پیشنهاد امان كرد. یحیى كه بر اثر توطئه ‏هاى هارون و فضل نیروهاى طرفدار خود را در حال تفرق و پراكندگى مى ‏دید، ناگزیر راضى به قبول امان شد. پس از آنكه هارون امان نامه ‏اى به خط خود به او نوشت و گروهى از بزرگان را شاهد قرار داد، یحیى وارد بغداد شد.هارون ابتدأاً با مهربانى با او رفتار كرد و اموال فراوانى در اختیار او گذاشت، ولى پنهانى نقشه قتل او را كشید و او را متهم ساخت كه مخفیانه مردم را دور خود جمع كرده در صدد قیام بر ضد او است، امّا چون امان‏ نامه مؤكّد و صریحى به او داده بود، قتل او بسهولت مقدور نبود، ازینرو تصمیم گرفت براى نقض امان‏نامه، فتوایى از فقها گرفته براى اقدام خود مجوز شرعى! درست كند، لذا دستور داد شورایى مركب از فقهأ و قضات با شركت «محمد بن حسن شیبانى»، «حسن بن زیاد لؤلؤى»، و «ابوالبَخْتَرى»(21) تشكیل گردد تا در مورد صحت یا بطلان امان‏نامه رأى بدهند(22).

همین كه شوارى قضائى تشكیل شد، ابتدأاً «محمد بن حسن» كه دانشمند نسبتاً آزاده‏ اى بود و مثل استادش «ابو یوسف» خود را به هارون نفروخته بود(23)، امان نامه را خواند و گفت: امان‏نامه صحیح و مؤكدى است و هیچ راهى براى نقض آن وجود ندارد(24).

ابوالبخترى آن را گرفت و نگاهى به آن انداخت و گفت: این امان‏ نامه باطل و بى ‏ارزش است! یحیى بر ضد خلیفه قیام كرده و خون عده‏ اى را ریخته است، او را بكشید، خونش به گردن من! هارون از این فتوا فوق ‏العاده خوشحال شد و گفت: اگر امان‏نامه باطل است، خود، آن را پاره كن، ابوالبخترى آب دهان در آن انداخت و آن را پاره كرد!

هارون یك میلیون و ششصد هزار (درهم) به او انعام داد و او را به سِمَت قضأ منصوب نمود!(25) ولى «محمد بن حسن» را به جرم این رأى، مدتها از دادن فتوا ممنوع ساخت(26) و به استناد به اصطلاح این شوراى قضائى! یحیى را به قتل رسانید(27).

فتواى مصلحتى!
چنانكه اشاره شد یكى از قضات خود فروخته «قاضى ابو یوسف»بود كه از طرف هارون «قاضى القضات»(28) بود. او همیشه ملازم هارون بود و با قدرت استدلال و نیروى توجیهى عجیب خود، روى اعمال نارواى هارون سرپوش دینى گذاشته با یك سلسله توجیهات، آنها را منطبق با موازین دینى وانمود مى ‏كرد. در اینجا به عنوان شاهد، به دو نمونه اشاره مى ‏شود:

1- هارون در اوائل خلافت خود، عاشق یكى از كنیزان پدر خود (مهدى) شد. هنگامى كه به او اظهار عشق كرد، كنیز گفت: از این كار صرفنظر كن، زیرا پدرت با من همبستر شده است (و من زن پدر تو محسوب مى‏ شوم).هارون كه شیفته او شده بود و نمى ‏توانست دست از او بر دارد، ابو یوسف را احضار نموده جریان را با او در میان گذاشت و از او چاره‏ جویى كرد.ابو یوسف با خونسردى پاسخ داد: مگر هر ادعایى كه یك كنیز مى ‏كند، باید پذیرفته شود؟ گوش به حرف او نكن، زیرا او كنیز راستگویى نیست!(29)(در صورتى كه بر اساس موازین فقه اسلامى در این گونه موارد، اعتراف خود زن مورد قبول و ملاك عمل است).

فریب وجدان‏
2- روزى هارون از آشپز مخصوص خود خواست غذایى از گوشت شتر جوان تهیه كند. پس از صرف غذا، «جعفر برمكى» گفت: هر لقمه خلیفه از این غذا چهار صد هزار درهم تمام مى ‏شود! وقتى هارون از این مطلب اظهار تعجب كرد، جعفر برمكى توضیح داد كه چون مدتى پیش، خلیفه چنین غذایى خواسته بود و در آن هنگام تهیه نشده بود، از آن تاریخ، هر روز یك شتر جوان براى آبدارخانه دربار خلافت كشته مى ‏شود و مجموع بهاى آنها تا كنون، بالغ بر چهار صد هزار درهم است!

هارون كه بیت‏ المال مسلمانان را صرف عیاشیها و تجمل‏ پرستی هاى بى ‏حساب خود مى‏ نمود و هرگز از آن همه اسراف و ریخت و پاش اموال مسلمانان محروم و زحمتكش خم به ابرو نمى ‏آورد، این بار در نقش یك فرد دلسوز و با وجدان! از شنیدن این مطلب اظهار ناراحتى كرد و دستور داد به اصطلاح براى جبران این كار، چندین میلیون (درهم) میان فقرا به عنوان صدقه تقسیم شود! در حالى كه این مبلغ نیز از مال شخصى او نبود، بلكه از بیت‏ المال مسلمانان بود كه مى‏بایست به طور عادلانه در میان مسلمانان تقسیم شود و هرگز عنوان صدقه و بخشش خلیفه و امثال آن، نمى ‏توانست مجوز چنین عملى باشد.

در هرحال، خبر به گوش ابو یوسف رسید. ابو یوسف كه فلسفه وجودى او در دستگاه هارون، در چنین مواردى جلوه ‏گر مى ‏شد، طرح جالبى براى توجیه عمل خلیفه ریخت و به همین منظور نزد هارون رفت و علت ناراحتى او را پرسید.هارون جریان را تعریف كرد. ابو یوسف رو به جعفر نموده پرسید: آیا گوشت این شترها تلف مى ‏شد یا مردم آن را صرف مى‏ كردند؟جعفر (كه گویا به هدف ابو یوسف پى برده بود) پاسخ داد: مردم مصرف مى ‏كردند.ابو یوسف با خوشحالى صدا كرد: مژده باد بر خلیفه كه به ثواب بزرگى رسیده ‏اند، زیرا این همه گوشتى كه در این مدت تهیه شده به مصرف مسلمانان رسیده و خداوند وسیله انجام چنین صدقه بزرگ را براى خلیفه فراهم ساخته است!(30)

آرى گوشت شترهایى كه براى سفره خلیفه كشته مى ‏شد، و پیش از آنكه گندیده شود، و جلوى سگ هاى بغداد بریزند، احیاناً به چند نفر گرسنه مى‏ دادند، در منطق ابو یوسف صدقه محسوب مى‏ شد! و آنچه هارون انجام داده بود، صدقه و عمل نیك بود، نه اسراف و به هدر دادن مال مسلمانان! و خالى كردن بیت ‏المال تحت عنوان «صدقه» و بخشیدن روغن ریخته به این و آن! باتوجه به حقایقى كه گفته شد، میزان دشوارى كار پیشواى هفتم موسى بن جعفر علیه‏ السلام - بخوبى روشن مى‏ گردد، زیرا آن حضرت با خلیفه فریبكارى مثل هارون مواجه بود كه چهره اصلى خود را در وراى یك سلسله تظاهرها، نیرنگها و ریاها پنهان نموده بود و خود را خلیفه عادل و با ایمان معرفى مى ‏كرد.پیشواى هفتم براى آنكه این پرده‏ هاى حیله و تظاهر و نیرنگ را پاره نموده ماهیت پلید او را به همه نشان بدهد، ناگزیر از تلاش و مبارزه پیگیر و تبلیغ بى ‏امان بود و براستى اگر شخصیت ممتاز و عظمت انكارناپذیر پیشواى هفتم نبود، پیروزى در چنین مبارزه‏اى مورد تردید مى ‏نمود.

على بن یقطین؛ كارگزار امام در دربار هارون‏
«على بن یقطین»یكى از شاگردان برجسته و ممتاز پیشواى هفتم بود. على، شخصى پاك و گرانقدر بود و در محضر امام هفتم از موقعیت ویژه‏ اى بر خوردار بود. او در جهان تشیع داراى احترام و ارزش فوق ‏العاده است(31).على در سال 124 در اواخر حكومت بنى امیه در «كوفه» چشم به جهان گشود. پدر او یقطین از طرفداران عمده عباسیان بود، به همین جهت «مروان حمار» (خلیفه وقت اموى) مى ‏خواست او را دستگیر كند، و او متوارى شد.همسر یقطین در غیاب او، درو فرزند خود «على» و «عبید» را همراه خویش به مدینه برد. پس از سقوط حكومت بنى امیه و روى كار آمدن عباسیان، یقطین به كوفه باز گشت و به «ابوالعباس سفاح» پیوست. همسر او نیز همراه فرزندان به كوفه بر گشت(32). بارى على بن یقطین در كوفه پرورش یافت و در جرگه شاگردان پیشواى هفتم قرار گرفت.

مقام علمى على بن یقطین‏
به گواهى دانشمندان علم رجال و مورخان، على از یاران و شاگردان برجسته پیشواى هفتم بوده و از محضر آن حضرت بهره‏ ها برده و احادیث فراوانى نقل كرده است ولى از امام صادق علیه‏ السلام - جز یك حدیث نقل ننموده است(33).

او، هم داراى شهرت و شخصیت اجتماعى بود و هم یكى از دانشمندان رجال علمى زمان خود به شمار مى ‏رفت و تألیفاتى به قرار زیر داشت:

1- ماسئل عنه الصادق علیه‏ السلام -من الملاحم(34).

2- مناظرْ الشّاك بحضرته(35).

3- مسائلى كه از محضر امام كاظم علیه‏ السالم - فرا گرفته بود(36).

على بن یقطین با استفاده از مقام و موقعیت اجتماعى و سیاسى كه داشت، منشأ خدمات ارزنده‏اى براى شیعه بود و چنانكه خواهیم گفت، پناهگاه استوارى براى شیعیان به شمار مى ‏رفت.

وزارت على بن یقطین، چتر حمایتى براى شیعیان‏
در زمان حكومت منصور و هارون، قیام هاى مسلحانه پى در پى و متناوب علویان و بنى هاشم با شكست روبرو گردید و با شهادت رهبران این نهضتها و شكست نیروهاى طرفدار آنان، عملاً ثابت شد كه در آن شرائط، هرگونه اقدام حادّ و مسلحانه محكوم به شكست است باید مبارزه را از طریق دیگرى شروع كرد.از این نظر پیشواى هفتم از دست زدن به اقدامات حادّ و تند چشم‏ پوشیده بود و تنها به سازندگى افراد، بیدارى افكار، معرفى ماهیت پلید حكومت عباسى و گسترش هرچه بیشتر افكار تشیع در سطوح مختلف جامعه مى ‏اندیشید.براساس همین برنامه بود كه امام با وجود تحریم عمومى همكارى با آن حكومت ستمگر، استثنأاً با اشتغال مناصب مهم به وسیله رجال شایسته و پاك شیعه مخالفت نمى ‏كرد، زیرا این كار از یك سو موجب رخنه آنان در دستگاه حكومت بود، و از سوى دیگر باعث مى‏ شد مردم بویژه شیعیان زیر چتر حمایت آنان قرار گیرند.به قدرت رسیدن على بن یقطین در دستگاه حكومت هارون نیز جزئى از این برنامه بود. على برخلاف پدرش، كه از طرفداران بنى عباس بود و اعتقادى به مسئله امامت (رهبرى امت از دیدگاه تشیع) نداشت، از شیعیان آگاه و استوار، و بینش او بینش یك شیعه راستین بود(37). به طورى كه مسئله «انتظار»، یعنى امید به ظهور حكومت «حق» و «عدل» كه لازمه آن «نفى» مشروعیّت حكومت ستمگر موجود بود، پایگاه فكرى او را تشكیل مى‏داد.این معنا از گفتگوهایى كه روزى میان او و پدرش رخ داد، بخوبى روشن مى‏گردد. روزى یقطین به پسرش گفت: چگونه آنچه پیشوایان شما درباره ما (بنى عباس) پیشگویى كرده ‏اند، همه عملى شد، ولى آنچه درباره شما (شیعیان و پیروزى حكومت موعود شما) گفته شده عملى نگردیده است؟

على پاسخ داد: آنچه درباره شما و ما گفته شده، از منبع واحدى است، منتها چون حكومت شما در زمان حاضر است، از این جهت درباره شما با روشنى و بدون ابهام پیشگویى شده است و دیدید كه درست از آب درآمد، ولى چون هنوز وقت حكومت موعود ما نرسیده است، ما امید و آرزوى آن را داریم، و اگر پیشوایان ما مى‏ گفتند: حكومت خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) مثلاً پس از دویست یا سیصد سال خواهد بود، چه بسا دلها (به واسطه طولانى بودن این مدت) سخت مى ‏گردید و از ایمان مردم نسبت به آن كاسته مى ‏شد ولى (براى اینكه امید مردم استوار گردد) پیشوایان ما (وقت آن را تعیین نكرده) گفتند: به همین زودى خواهد رسید و از این رهگذر مردم را امیدوار ساخته فرج و ظهور امام را نزدیك معرفى نمودند(38).باتوجه به این سوابق، اهمیت به قدرت رسیدن على بن یقطین در دستگاه حكومت هارون بخوبى روشن مى ‏گردد.

موافقت مشروط امام‏
على بن یقطین با موافقت امام كاظم علیه ‏السلام - وزارت هارون را پذیرفت(39). بعدها نیز چندین بارخواست استعفا نماید، ولى امام او را از این تصمیم منصرف كرد(40).

هدف امام از تشویق على به تصدى این منصب، حفظ جان و مال و حقوق شیعیان و كمك به نهضت سرّى آنان بود. امام كاظم علیه‏ السلام - به وى فرمود: یك چیز را تضمین كن تا سه چیز را براى تو تضمین كنم، على پرسید: آنها كدامند؟

امام فرمود: سه چیزى كه براى تو تضمین مى ‏كنم این است كه:

1- هرگز با شمشیر (و به دست دشمن) كشته نشوى.

2- هرگز تهیدست نگردى.

3- هیچوقت زندانى نشوى.

و اما آنچه تو باید تضمن كنى این است كه هر وقت یكى از شیعیان ما به تو مراجعه كرد، هر كارى و نیازى داشته باشد، انجام بدهى و براى او عزت و احترام قائل شوى.پسر یقطین قبول كرد، امام نیز شرائط بالا را تضمین نمود(41).

امام ضمن این گفتگوها فرمود: مقام تو، مایه عزت برادران (شیعه) تو است، و امید است خداوند به وسیله تو شكستگی ها را جبران و آتش فتنه مخالفان را خاموش سازد.بارى على بن یقطین به پیمان خود وفادار بود و در تمام مدتى كه عهده ‏دار این سمت بود دژى استوار و پناهگاهى مطمئن براى شیعیان به شمار مى‏ رفت و در آن شرائط دشوار، در تأمین اعتبارات لازم براى حفظ حیات و استقلال شیعیان، نقشى مؤثر ایفا مى ‏كرد.

یك مأموریت سرّى خطرناك‏
على بن یقطین به طور سرّى «خمس» اموال خود را به حضور پیشواى هفتم مى‏ فرستاد و گاهى در شرائط باریك و خطرناك، اموالى براى آن حضرت مى ‏فرستاد. دو نفر از یاران او نقل مى ‏كنند كه روزى على بن یقطین ما را احضار كرد و اموال و نامه‏ هایى به ما داد و گفت: دو مركب سوارى بخرید و از بیراهه بروید و این اموال و نامه ‏ها را به امام ابى الحسن علیه‏ السلام -(حضرت كاظم) برسانید، به طورى كه كسى از وضع شما آگاه نشود.

این دو نفر مى ‏گویند: به كوفه آمدیم و مركب سوارى خریدیم و توشه راه تهیه نمودیم و از بیراهه حركت كردیم تا آنكه به سرزمین «بطنُ الرّمَه» رسیدیم و چهارپایان را بستیم و براى آنها علوفه گذاشتیم و براى صرف غذا نشستیم. در این هنگام سواره ‏اى همراه شخصى دیگر، نمایان گردید. وقتى نزدیك شد، دیدیم امام كاظم - علیه‏ السلام - است! از جا برخاسته سلام كردیم و اموال و نامه ‏ها را تحویل دادیم، در این هنگام امام نامه‏ هایى را بیرون آورد و به ما داد و فرمود: اینها جواب نامه ‏هاى شما است.

گفتیم: غذا و توشه ما تمام شده است، اگر اجازه فرمایید به مدینه برویم تا هم پیامبر را زیارت كنیم و هم توشه تهیه نماییم.

فرمود: آنچه از توشه شما باقى مانده بیاورید، توشه را بیرون آوردیم، آن را با دست زیر و رو كرد و فرمود: این شما را تا كوفه مى ‏رساند.

امام رفتن ما را به مدینه صلاح تشخیص نداد و فرمود: شما (در واقع) پیامبر را دیدید، اینك در پناه خدا بر گردید(42).

تقویت بنیه اقتصادى شیعیان‏
بى‏ شك هر جمعیت و گروهى كه هدف مشتركى دارند، براى سازماندهى و شكل‏ بندى نیروهاى خود، جهت پیشبرد هدف هاى مشترك، نیاز به منابع مالى دارند، چه، در صورت قطع عواید مالى، هرگونه فعالیت و جنبشى فلج مى ‏گردد. شیعیان نیز براساس این اصل كلى، براى ادامه حیات و تعقیب آرمانهاى مقدس خود، همواره نیازمند پشتوانه مالى بودند، ولى در ادوار مختلف تاریخ بویژه نیروهاى مبارز آنان همواره در فشار اقتصادى به سرمى ‏بردند و حكومت هاى وقت، به منظور تضعیف نیروهاى آنان، غالباً آنان را از راه هاى گوناگون در فشار اقتصادى قرار مى ‏دانند.

در این زمینه علاوه بر گرفتن «فدك» از فاطمه زهرا سلام اللّه علیها كه انگیزه سیاسى داشت و هدف از آن تضعیف اقتصادى موضع امیرمؤمنان علیه‏ السلام - و بنى هاشم بود، نمونه‏ هاى فراوانى در تاریخ اسلام به چشم مى‏ خورد كه یكى از آنها روش معاویه در قبال شیعیان بویژه بنى هاشم، بود. یكى از تاكتیك هایى كه معاویه به منظور اخذ بیعت از «حسین بن على علیه ‏السلام -»براى ولیعهدى یزید، به آن متوسل شد، خوددارى وى از پرداخت هرگونه عطیه به بنى هاشم از بیت‏ المال در جریان سفر وى به مدینه بود تا بدین وسیله او را زیر فشار گذاشته وادار به بیعت كند(43).

نمونه دیگر، فشار اقتصادى «ابو جعفر منصور» (دومین خلیفه عباسى) بود منصور برنامه سیاه تحمیل گرسنگى و فلجسازى اقتصادى را در سطح وسیع و گسترده‏ اى به اجرا گذاشت و هدف او این بود كه مردم، نیازمند و گرسنه و متكى به او باشند و همیشه در فكر سیر كردن شكم خود بوده مجال اندیشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند. او روزى در حضور جمعى از خواص درباریان بالحن زننده ‏اى انگیزه خود را از گرسنه نگه داشتن مردم چنین بیان كرد:«عرب هاى چادر نشین در ضرب‏ المثل خود، خوب گفته‏ اند كه: سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بیاید»(44)!!

در این فشار اقتصادى سهم شیعیان و علویان بیش از همه بود، زیرا آنان همیشه پیشگام و پیشاهنگ مبارزه با خلفاى ستمگر بودند.بارى دوران خلافت هارون نیز از این برنامه كلى مستثنا نبود، زیرا او با قبضه بیت‏ المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسرانیها و بوالهوسیها و تجمل‏ پرستیهاى خود و اطرافیانش، شیعیان را از حقوق مشروع خود محروم كرده بود و از این راه نیروهاى آنان را تضعیف مى‏ كرد.

على‏ بن ‏یقطین، یار وفادار و صمیمى پیشواى هفتم كه بر رغم كارشكنی هاى مخالفان شیعه، اعتماد هارون را جلب نموده و وزارت او را در كشور پهناور اسلامى به عهده گرفته بود، به این مطلب بخوبى توجه داشت، و با استفاده از تمام امكانات، از هر كوششى در حمایت و پشتیبانى از شیعیان دریغ نمى‏ ورزید؛ مخصوصاً در تقویت بنیه مالى شیعیان و رساندن «خمس» اموال خود (كه جمعاً مبلغ قابل توجهى را تشكیل مى‏ داد و گاهى بالغ بر صد تا سیصد هزار درهم مى‏ شد)(45)به پیشواى هفتم كوشش مى‏ كرد و مى ‏دانیم كه خمس، در واقع پشتوانه مالى حكومت اسلامى است.

پسر على بن یقطین مى ‏گوید: امام كاظم علیه ‏السلام - هرچیزى لازم داشت یا هر كار مهمى كه پیش مى ‏آمد، به پدرم نامه مى ‏نوشت كه فلان چیز را براى من خریدارى كن یا فلان كار را انجام بده ولى این كار را به وسیله «هشام بن حكم» انجام بده، و قید همكارى هشام، فقط در موارد مهم و حساس بود(46).

در سفرى كه امام كاظم علیه ‏السلام - به عراق نمود، على از وضع خود به امام شكوه نموده گفت: آیا وضع و حال مرا مى ‏بینید (كه در چه دستگاهى قرار گرفته و با چه مردمى سر و كار دارم؟) امام فرمود: خداوند مردان محبوبى در میان ستمگران دارد كه به وسیله آنان از بندگان خوب خود حمایت مى ‏كند و تو از آن مردان محبوب خدایى(47).

بار دیگر كه على، در مورد همكارى با بنى عباس، از پیشواى هفتم علیه ‏السلام - كسب تكلیف نمود، امام فرمود: اگر ناگزیرى این كار را انجام بدهى مواظب اموال شیعیان باش.على‏ بن ‏یقطین فرمان امام را پذیرفت، و روى همین اصل، مالیات دولتى را برحسب ظاهر از شیعیان وصول مى ‏كرد، ولى مخفیانه به آنان مسترد مى‏ نمود(48) و علت آن این بود كه حكومت هارون یك حكومت اسلامى نبود كه رعایت مقررات آن بر مسلمانان واجب باشد. حكومت و ولایت از طرف خدا از آن موسى بن جعفر علیه‏ السلام - بود كه پسر یقطین به دستور او امول شیعیان را مسترد مى ‏كرد.

نُوّاب حجّ‏
یكى از افتخارات على‏ بن ‏یقطین در تاریخ، این است كه همه ساله عده ‏اى را به نیابت از طرف خود، به زیارت‏خانه خدا مى ‏فرستاد و به هركدام ده تا بیست هزار درهم مى ‏پرداخت(49).تعداد این عده در سال بالغ بر 150 نفر و گاهى بالغ بر 250 و یا 300 نفر مى ‏شد(50).

این عمل، باتوجه به اهمیت و فضیلت خاص عمل حج در آیین اسلام، بى شك نمودار ایمان و پارسایى ویژه على‏ بن ‏یقطین به شمار مى ‏رود، ولى با در نظر گرفتن تعداد قابل توجه این عده، و نیز با نگرش به مبالغ هنگفتى كه على به آنان مى ‏پرداخته، مسئله، عمق بیشترى پیدا مى ‏كند.اگر از گروه نایبان حج و مبلغى كه به آنها پرداخت مى‏شد، میانگین بگیریم و مثلاً تعداد آنان را 200 نفر در سال، و مبلغ پرداختى را ده هزار درهم بگیریم، جمعاً مبلغى در حدود دو میلیون درهم را تشكیل مى ‏دهد.از طرف دیگر، این مبلغ كه هر سال پرداخت مى‏ شد، مسلماً گوشه‏ اى از مخارج سالیانه على بن یقطین و از مازاد هزینه ‏هاى جارى و باقیمانده پرداخت حقوق مالى مثل زكات و خمس و سایر صدقات مستحبى و بخششها و امثال اینها بوده است.با این حساب تقریبى، جمع عواید على بن یقطین چه مقدار مى ‏بایست باشد تا كفاف این مبالغ را بدهد؟

در میان دانشمندان شیعه ظاهراً «مرحوم شیخ بهائى» نخستین كسى است كه به این مسئله توجه پیدا كرده است. او نكته لطیف این مطلب را چنین بیان مى ‏كند: گمان مى‏ كنم امام كاظم علیه‏ السلام - اجازه تصرف در خراج و بیت ‏المال مسلمانان رابه على بن یقطین داده بود و على از این اموال، به عنوان اجرت حج، به شیعیان مى ‏پرداخت تا بهانه‏ اى براى ایراد و اعتراض به دست مخالفان ندهد(51). بنابراین عمل اعزام نواب حج، در واقع یك برنامه حساب شده و منظم بود و على، زیر پوشش این كار، بنیه اقتصادى شیعیان را تقویت مى ‏نمود.

مؤید این مطلب این است كه در میان نواب حج، شخصیت هاى بزرگى مثل «عبدالرحمن بن حجاج» و «عبدالله بن یحیى كاهلى»(52)به چشم مى ‏خوردند كه از یاران خاص و مورد علاقه امام بودند و طبعاً مطرود دستگاه حكومت و محروم ازمزایا!(53)

نكته دیگرى كه در این برنامه على بن یقطین به نظر مى‏ رسد، شركت دادن شیعیان بخصوص بزرگان آنان، در كنگره بزرگ حج بود تا از این رهگذر به معرفى چهره شیعه و بحث و مناظره با فرقه‏ هاى دیگر بپردازند و یك موج فرهنگى شیعى به وجود آورند.

این لباس را نگهدار!
على بن یقطین در پرتو این خدمات، همواره مورد تأیید و حمایت بى‏ دریغ امام كاظم علیه ‏السلام - بود و چندین بار در اثر تدبیر امام از خطر قطعى رهایى یافت كه یكى از آنها چنین بوده است: یك سال هارون تعدادى لباس به عنوان خلعت به على بخشید كه در میان آنها یك لباس خز مشكى رنگ زربفت از نوع لباس ویژه خلفا به چشم مى‏خورد. على اكثر آن لباسها را كه لباس گرانقیمت زربفت نیز جز آنها بود، به امام كاظم علیه‏ السلام - اهدا كرد و همراه لباسها اموالى را نیز كه قبلاً طبق معمول به عنوان «خمس» آماده كرده بود، به محضر امام فرستاد.

حضرت همه اموال و لباسها را پذیرفت، ولى آن یك لباس مخصوص را پس فرستاد، و طى نامه‏ اى نوشت: این لباس را نگهدار و از دست مده، زیرا در حادثه‏ اى كه برایت پیش مى ‏آید به دردت مى ‏خورد.على‏ بن ‏یقطین از راز رد آن لباس آگاه نشد، ولى آن را حفظ كرد. اتفاقاً روزى وى یكى از خدمتگزاران خاص خود را به علت كوتاهى در انجام وظیفه، تنبیه و از كار بركنار كرد. آن شخص كه از ارتباط على با امام كاظم علیه ‏السلام -و اموال و هدایایى كه او براى حضرت مى‏فرستاد، آگاهى داشت، از على نزد هارون سعایت كرد و گفت: او معتقد به امامت موسى بن جعفر است و هرساله خمس اموال خود را براى او مى ‏فرستد.

آنگاه داستان لباسها را گواه آورد و گفت: لباس مخصوصى را كه خلیفه در فلان تاریخ به او اهدا كرده بود، به موسى بن جعفر داده است. هارون از شنیدن این خبر سخت خشمگین شد و گفت: حقیقت جریان را باید به دست بیاورم و اگر ادعاى تو راست باشد خون او را خواهم ریخت. آنگاه بلافاصله على را احضار كرد و از آن لباس پرسش نمود. وى گفت: آن را در یك بقچه گذاشته ‏ام و اكنون محفوظ است.

هارون گفت: فوراً آن را بیاور!

پسر یقطین فورا یكى از خدمتگزاران خود را فرستاد و گفت: به فلان اطاق خانه ما برو و كلید آن را از صندوق دار بگیر و در اطاق را باز كن و سپس در فلان صندوق را باز كن و بقچه‏ اى را كه در داخل آن است با همان مهرى كه دارد به اینجا بیاور.طولى نكشید كه غلام، لباس را به همان شكل كه قبلاً مهر شده بود آورد و در برابر هارون نهاد. هارون دستور داد مهر آن را بشكنند و سرآن را باز كنند. وقتى كه بقچه را باز كردند دید همان لباس است كه عیناً تا شده باقى مانده است! خشم هارون فرو نشست و به على گفت: بعد از این هرگز سخن هیچ سعایت كننده‏اى را درباره تو باور نخواهم كرد، و آنگاه دستور داد جایزه ارزنده‏اى به او دادند و شخص سعایت كننده را سخت تنبیه كردند!(54)

آرمان تشكیل حكومت اسلامى‏
هارون مى ‏دانست كه موسى بن جعفر علیه‏ السلام - و پیروانش، وى را غاصب خلافت پیامبر و زمامدار ستمگرى مى‏ دانند كه بازور و قدرت سرنوشت مسلمانان را در دست گرفته است، و اگر روزى قدرت رزم با او را به دست آوردند، در نابودى حكومت او لحظه ‏اى درنگ نخواهند كرد. گفتگوى زیر كه میان پیشواى هفتم و هارون رخ داده بخوبى از اهداف عالى امام در زمینه تشكیل حكومت اسلامى، و نیز از نیات پلید هارون پرده بر مى ‏دارد.

روزى هارون (شاید به منظور آزمایش و كسب آگاهى از آرمان پیشواى هفتم) به آن حضرت اعلام كرد كه حاضر است «فدك» را به او برگرداند. امام فرمود:در صورتى حاضرم فدك را تحویل بگیرم كه آن را با تمام حدود و مرزهایش پس بدهى!

هارون پرسید: حدود و مرزهاى آن كدام است؟

امام فرمود: اگر حدود آن را بگویم هرگز پس نخواهى داد.

هارون اصرار كرد و سوگند یاد نمود كه این كار را انجام خواهد داد. امام‏ حدود آن را چنین تعیین فرمود:

حد اولش، عدن؛

حد دومش، سمرقند؛

حد سومش، آفریقا؛

و حد چهارم آن نیز مناطق ارمنیه و بحر خزر است.

هارون كه با شنیدن هر یك از این حدود، تغییر رنگ مى ‏داد و بشدت ناراحت مى ‏شد، با شنیدن حدود چهارگانه، نتوانست خود را كنترل كند و با خشم و ناراحتى گفت: با این ترتیب چیزى براى ما باقى نمى ‏ماند!

امام فرمود: مى‏ دانستم كه نخواهى پذیرفت و به همین دلیل از گفتن آن امتناع داشتم!(55)

امام با این پاسخ مى ‏خواست به هارون بگوید: فدك رمزى از مجموع قلمرو حكومت اسلامى است، و اصحاب سقیفه كه فدك را از دختر و داماد پیامبر علیهما السلام - گرفتند، این كار آنان در حقیقت جلوه ‏اى از مصادره حق حاكمیت اهل بیت عصمت و طهارت سلام‏ اللّه علیهم اجمعین - بود، بنابراین اگر قرار باشد حق ما را به ما برگردانى، باید همه قلمرو حكومت اسلامى را در اختیار ما بگذارى.این گفتگو، هدف هاى بزرگ امام را بخوبى نشان مى ‏دهد.

جمع ‏آورى بیت ‏المال‏
از طرف دیگر، گرچه حكومت و قدرت ظاهرى در دست هارون بود، اما حكومت او فقط بر «تن» ها بود و در «دل» هاى مردم جا نداشت، اما حكومت بر «دل» ها و «قلب» ها از آن پیشواى هفتم بود و در پرتو محبوبیت گسترده آن حضرت در افكار عمومى، مسلمانان مبارز و روشن‏بین، خمس اموال خود، و دیگر اموال متعلق به بیت ‏المال را به محضر آن حضرت مى ‏فرستادند و این معنا بر هارون پوشیده نبود، زیرا او از طریق جاسوسان خویش گزارش هایى دریافت مى ‏كرد مبنى بر اینكه از چهار گوشه كشور پهناور اسلامى، اموال و وجوه اسلامى به سوى امام موسى بن جعفر سرازیر مى ‏گردد، به طورى كه از صندوق بیت ‏المال تشكیل داده است(56).

پی نوشت ها :
1)گرچه بنى ‏امیه چنین دستاویزى براى تصاحب خلافت در دست نداشتند، اما به طرق دیگرى در صدد كسب محبوبیت در افكار عمومى بودند. اقدامات مزورانه معاویه در زمینه جعل حدیث به نفع خود، و خریدن محدثان دروغ‏پرداز و مزدور، گوشه‏اى از تلاشهاى پرتزویر حكومت بنى‏امیه به شمار مى‏رود.

2)انا امام القلوب و انت امام الجسوم.(ابن حجر هیتمى،الصواعق‏ المحرقه، قاهره، مكتب ْالقاهره، ص 204).
3)السلام علیك یا رسول الله، السلام علیك یا ابن عم!
4)السلام علیك یا رسول الله، السلام علیك یا ابْ (شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، مكتبْ بصیرتى، ص 298-ابن اثیر الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 6،ص 164- ابن اثیر، البدایْ والنهایْ، ط 2، بیروت، مكتبْ المعارف، 1977 م، ج 10، ص 183- ابن حجر هیتمى، همان كتاب، ص 204).
5)وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ كلاّ هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرّیَتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ اَیّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذالِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ وَ زَكَریّا وَ یَحْیى‏ وَ عیسى‏ كُلّ مِنَ الصّالِحین (سوره انعام: 85 و 86).
6)شبلنجى، نورالأبصار، قاهره، مكتب ْالمشهد الحسینى، ص 149-ابن صبّاغ مالكى، الفصول ‏المهمة، نجف، مكتبْ دارالكتب ‏التجاریْ، ص 220-ابن حجر هیتمى، همان كتاب، ص .203 امام در این گفتگو غیر از آیه مزبور با آیه مباهله نیز استدلال كرد كه طى آن امام حسن و امام حسین با تعبیر «ابنائنا» فرزندان پیامبر شمرده شده‏اند.
7)مجلسى، همان كتاب، ج 48، ص 127.
8)سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِىَ الَذینَ یَتَكَبّرُونَ فى الأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقّ وَ اِنْ یَرَوْا كُلّ آیٍَْ لایُؤمِنُوابِها وَ اِنْ یَرَواْ سِبیلَ الرّشاد لا یَتّخِذوُهُ سَبیلاً وَ اِنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَىّ یَتّخِذُوهُ سَبیلاً ذلِك بِاَنّهُمْ كَذّبوُا بِآیاتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلینَ (سوره اعراف: 146).
9)مجلسى، همان كتاب، ج 48، ص 138 - عیاشى، تفسیر عیاشى، قم، المطبعْ العلمیْ، ج 2، ص 30.
10)دكتر صاحب الزمانى، ناصرالدین، آنسوى چهره‏ ها، تهران، مؤسسه مطبوعاتى عطائى، 1343 ه'.ش، ص 31.
11)جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، مؤسسه مطبوعاتى امیركبیر، 1336 ه'.ش، ج 5، ص 162.
12)جرجى زیدان، همان كتاب، ص 173.
13)جرجى زیدان، همان كتاب، ص 163.
14)دكتر الوردى، على، نقش وعاظ در اسلام، ترجمه محمد على خلیلى، تهران، انتشارات مجله ماه نو، ص 39.
15)احمد امین این قسمت را از ابوالفرج اصفهانى در كتاب الأغانى (ج 5، ص 241) نقل مى‏كند.
16)امین، احمد، ضحى الاًّسلام، ط 7، قاهره، مكتبْ النهضْ المصریْ، ج 1، ص 112-113، با اندكى تلخیص.
17)امین، همان كتاب، ج 2، ص 162-163.
18)ماشئت لا ما شأت الأقدارفاحكم فانت الواحد القهار! (جرجى زیدان، تاریخ تمدن‏
اسلام، ترجمه على جواهر كلام، مؤسسه مطبوعاتى امیركبیر، 1336 ه'.ش، ج 4، ص 242).
19)دكتر الوردى، على، نقش وعاظ در اسلام، ترجمه محمد على خلیلى، تهران، انتشارات مجله ماه نو، ص 55.
20)ابوالفرج‏ الاًّصفهانى، مقاتل الطالبین، نجف، منشورات‏ المكتبْ الحیدریْ، 1385 ه'.ق، ص .308 مرحوم كلینى در كتاب كافى (ج 1، ص 366) نامه ‏اى از یحیى بن عبدالله خطاب به امام موسى بن جعفر علیه ‏السلام - نقل مى‏كند كه یحیى در آن، روش آن حضرت و پدر ارجمندش امام صادق علیه‏ السلام - را مورد انتقاد قرار داده و امام پاسخ تندى به او داده است. مرحوم علامه مامقانى در كتاب خود (تنقیح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج 3، ماده یحیى) با اشاره به این نامه مى‏گوید: سند این روایت غیر قابل خدشه است، ولى مضمون این روایت مخالف چیزى است كه درباره یحیى اطلاع داریم (یعنى شاید اشتباهى از راویان حدیث باشد). امّا مؤلف كتاب «حیاة الاًّمام موسى بن جعفر» اثبات مى‏كند كه این روایت قابل اعتماد نیست، زیرا اولاً مرسل است و ثانیاً در سند آن افرادى هستند كه ناشناخته‏ اند و در كتب رجال اسمى از آنها نیست (حیاة الاًّمام موسى بن جعفر، ط 2، نجف، مطبعْة الآداب، 1390 ه'.ق، ج 2، ص 99).
21)وى وهب بن وهب ابوالبخترى قرشى مدنى است كه در بغداد سكونت داشت و در زمان خلافت مهدى عباسى، از طرف او مدتى قاضى دادرسیى ارتش بود و سپس در مدینه به قضأ اشتغال داشت. ابوالبخترى فردى آلوده و منحرف و دروغگو بود و احادیث وى از نظر بزرگان علم حدیث، فاقد ارزش و اعتبار است (شمس‏ الدین ‏الذهبى، محمد، میزان الاًّعتدال فى نقد الرجال، ط 1، قاهره، مطبعْ السعادْ، 1325 ه'.ق، ج 3، ص 278).
22)یحیى بن عبدالله قبلاً امان‏نامه را به «مالك بن انس» و برخى دیگر از فقهاى آن روز ارائه كرده بود و آنان صحت و اعتبار آن را تأیید كرده بودند.
23)امین، احمد، ضحى الاًّسلام، ط 7، قاهره، مكتبة النهضْة المصریْ، ج 2، ص 203.
24)امین، همان كتاب، ج 2، ص 204.
25) شریف القرشى، باقر، حیاة الاًّمام موسى بن جعفر، ط 2، نجف، مطبعْالآداب، ج 2، ص .100 نیز ر.ك به: دكتر الوردى، نقش و عاظ در اسلام، ترجمه محمد على خلیلى، تهران، انتشارات مجله ماه نو، ص 52.
26)علاوه بر این، او را از سمت قضأ بركنار كرد(امین، همان كتاب، ج 1، ص 204).
27)چگونگى قتل یحیى مورد اختلاف است (شریف القرشى، همان كتاب ج 2، ص 100).«یعقوبى» مى‏نویسد:یحیى از شدت گرسنگى در زندان جان سپرد. یكى از كسانى كه با یحیى زندانى بوده مى‏گوید: ما هر دو در یك محل زندانى بودیم و سلولهاى ما، در كنار هم قرار داشت و گاهى یحیى از پشت دیوار كوتاهى كه میان ما فاصله بود، با من گفتگو مى‏كرد. روزى گفت: امروز نُه روز است كه به من آب و غذا نداده ‏اند! روز دهم مأمور ویژه او وارد سلول وى شد و سلول را تفتیش كرد، سپس لباسهاى او را از تنش در آورد و او را تفتیش بدنى كرد، از زیر لباسهاى او یك چوبه نى پیدا كرد كه داخل آن روغن ریخته بودند (كه گویا یحیى گاهى از شدت گرسنگى مقدارى از آن مى‏مكیده و به این وسیله سدّ جوع مى‏كرده است). مأمور، نى را از او گرفت، و به دنبال آن یحیى بى‏رمق نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم كرد!(تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات‏ المكتب ْالحیدریْ، 1384 ه'.ق، ج 3، ص 145).
28)مى‏گویند: در آن زمان كسى قاضى‏القضات بود كه به تعبیر امروز سمت وزارت دادگسترى، ریاست دیوان عالى داشت. مدعى العمومى دیوان كشور، پستهاى قضائى ارتش، و محكمه انتظامى دیوان كیفر را یكجا به عهده داشت. باتوجه به این پستهاى حساس و مهم، اهمیت قاضى ابو یوسف در دستگاه حكومت هارون بخوبى روشن مى‏گردد. پیداست این همه اختیارات و پستها را بى‏جهت به كسى واگذار نمى‏كردند!
29)عبدالرحمن السیوطى، تاریخ الخلفأ، بغداد، مكتب ْالمثنى‏، ص 291.
30)ابن كثیر البدایْ و النهایْ، ط 2، بیروت، مكتبة المعارف، 1977 م، ج 10، ص 216.
31)شیخ طوسى، الفهرست، مشهد، دانشكده الهیات و معارف اسلامى، ص 234.
32) طوسى، همان كتاب، ص 234- نجاشى، فهرست اسمأ مصنفى الشیعْ، قم، مكتب ْالداورى، ص 194.
33)نجاشى، همان كتاب، ص 195.
34) پیشگوییهاى امام صادق علیه ‏السلام - از حوادث و فتنه‏ هاى آینده در پاسخ سؤالاتى كه در این زمینه از آن حضرت شده بود.
35)مناظره با یكى از شكّاكان در حضور امام.
36)طوسى، همان كتاب، ص 234.
37)ابن ندیم در فهرست خود، یقطین پدر على را شیعه معرفى نموده و بعضى از دانشمندان بزرگ گذشته و معاصر شیعه نیز سخنان او را، بدون ذكر مأخذ، نقل كرده ‏اند، ولى برخى از محققان معاصر ثابت نموده‏ اند كه پدر على شیعه نبوده است (تسترى، محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، ج 7، ص 90).
38)نعمانى، ابن ابى زینب، كتاب الغیبْ، تهران، مكتبْالصدوق، ص .295 على بن یقطین این معنا را از پیشواى هفتم آموخته بود، زیرا روزى عین این سؤال را از آن حضرت پرسید، و امام همین پاسخ را داد (نعمانى، همان كتاب، ص 296، پاورقى، به نقل از علل الشرایع).
39)طوسى، اختیار معرفْالرجال، تحقیق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشكده الهیات و معارف اسلامى، ص 433.
40)مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبْ الاًّسلامیْ، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 158.
41)مجلسى، همان كتاب، ص 136-طوسى، همان كتاب، ص 433.
42)طوسى، همان كتاب، ص 436-437.
43)ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 551-ابن قتیبه، الاًّمامْ و السیاسْ، الطبعْ الثالثْ،
قاهره، مكتبْ مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه'.ق، ج 1، ص 191.
44)در این زمینه در بخش زندگانى امام صادق علیه‏ السلام -بحث كرده ‏ایم.
45)طوسى، همان كتاب، ص 434.
46)طوسى، همان كتاب، ص 269.
47)طوسى، همان كتاب، ص 433.
48)مجلسى، همان كتاب، ج 48، ص 158.
49)طوسى، همان كتاب، ص 434.این مبلغ كه كمتر از این نیز نقل شده است، گویا برحسب شخصیت و موقعیت‏ افراد فرق مى‏كرده است.
50)طوسى، همان كتاب، ص 437 و 434.
51)مامقانى، تنقیح المثال، تهران، انتشارات جهان، ج 2، ص 317.
52)عبدالرحمن بن حجاج كه از محضر امام صادق و امام كاظم علیه‏ السلام - نیز بهره‏ ها برده بود، از شخصیتهاى پاك و برجسته و ممتاز شیعه بود(نجاشى، فهرست اسمأ مصنفى الشیعْ، قم، مكتبْ الداورى، ص 65، مامقانى، عبداللّه، تنقیح المقال تهران، انتشارات جهان، ص 141 امام ششم به او مى‏فرمود:
اى عبدالرحمن با مردم مدینه به گفتگو و بحث علمى بپرداز، زیرا من دوست دارم در میان رجال شیعه، افرادى مثل تو باشند (اردبیلى، جامع الرواة، منشورات مكتبْ آیة الله العظمى المرعشى النجفى، ج 1، ص 447- طوسى، همان كتاب، ص 442).
عبدالله بن یحیى كاهلى نیز از موقعیّت خاصى در محضر امام كاظم علیه‏ السلام - بر خوردار بود، به طورى كه امام بارها در مورد او به على بن یقطین سفارش مى‏نمود، چنانكه روزى به وى فرمود: تأمین رفاه كاهلى و خانواده او را تضمین كن تا بهشت را براى تو تضمین نمایم!(طوسى، همان كتاب، ص 402) على نیز طبق دستور امام از هر جهت زندگى كاهلى و افراد خانواده و خویشان او را تا آخر عمر وى تأمین كرده او را زیر پوشش تكفل و حمایت بى‏دریغ خویش قرار داده بود (طوسى، همان كتاب، ص 448).
53)طوسى، همان كتاب، ص 435.
54)شیخ مفید، الاًّرشاد، قم، مكتبْ بصیرتى، ص 293-شبلنجى، نور الأبصار، مكتب ْالمشهدالحسینى، ص 150- ابن صبّاغ مالكى، الفصول المهمْ، نجف، مكتبْ دارالكتب التجاریْ، ص 218-ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، قم، مؤسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 289.
55)سبط ابن الجوزى، تذكرْالخواص، نجف، منشورات المكتب ْالحیدریْ، 1382 ه'.ق، ص 350- ابن شهرآشوب، همان كتاب، ص 320-ابوالفرج ‏الاًّصفهانى، مقاتل الطالبیین، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1385 ه'.ق، ص 350.
56)مجلسى، همان كتاب، ج 48، ص 232- شبلنجى، همان كتاب، ص 151- ابن صبّاغ مالكى، همان كتاب، ص 220- ابن حجر هیتمى، الصواعق المحرقْ، قاهره، مكتبْ القاهره، ص .204 براى آنكه به حجم و جوهى كه از نقاط مختلف به حضور امام ارسال مى‏شد پى ببریم، كافى است به ارقام زیر توجه كنیم:
هنگام شهادت امام كاظم علیه ‏السلام - مبلغ هفتاد هزار دینار نزد زیاد بن مروان قندى و مبلغ سى هزار دینار در تحویل على بن حمزه(دو نفر از نمایندگان آن حضرت) بود.
علاوه بر اینها مبلغ سى هزار دینار نیز در تحویل عثمان بن عیسى رواسى نماینده امام در مصر بود (مجلسى، همان كتاب، ج 48، ص 252-253).


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :