تبلیغات
مَه خوبان - هشام بن حکم
مَه خوبان
هشام بن حکم
وی در بحث و مناظره و علم کلام نبوغ،و در این فن بر دیگران برتری داشت.ابن ندیم می نویسد هشام از متکلمین شیعه و از کسانی بود که بحث در باره ی امامت را می شکافت،او در علم کلام ماهر و حاضر جواب بود (82).

هشام کتابهای بسیار نوشت،و با علمای ادیان و مذاهب مباحثه های جالبی انجام داد:

یحیی بن خالد برمکی در حضور هارون الرشید به هشام گفت:آیا ممکن است حق در دو جهت مخالف قرار بگیرد؟

هشام گفت نه.یحیی گفت مگر چنین نیست که وقتی دو نفر با هم اختلاف دارند و بحث می کنند یا هر دو بر حقند یا هر دو باطل و یا یکی بر حق دیگری باطل است؟هشام گفت،آری، خالی از این سه صورت نیست ولی صورت اول امکان ندارد،ممکن نیست هر دو بر حق باشند.

یحیی گفت اگر قبول داری چنانچه دو نفر در حکمی از احکام دین با هم نزاع و اختلاف داشته باشند ممکن نیست هر دو بر حق باشند،پس علی و عباس که نزد ابو بکر رفتند و در باره ی میراث رسول اکرم (ص) با هم نزاع کردند.کدام بر حق بودند؟

گفت:هیچکدام بر خطا نرفتند و داستان آنها نظیر هم دارد:در قرآن مجید،در قصه ی داود (ع) آمده است که دو فرشته با هم نزاع داشتند و نزد داود (ع) آمدند که نزاع آنها را حل کند، از آن دو فرشته کدام بر حق بودند؟

یحیی گفت:هر دو بر حق بودند و با هم اختلاف نداشتند،و نزاع آنان صوری بود،و می خواستند با این صحنه داود را متوجه کار وی سازند (83).

هشام گفت نزاع علی (ع) و عباس هم همینطور بود و آنها با هم اختلاف و نزاعی نداشتند.و تنها برای آگاه کردن ابو بکر از اشتباهی که کرده بود،این کار را کردند و خواستند به ابو بکر بفهمانند اینکه می گویی کسی از پیامبر ارث نمی برد دروغ می گویی و ما وارث اوییم.

یحیی متحیر شد و قدرت پاسخ نداشت،و هارون الرشید هم هشام را مورد تحسین قرار داد (84).

یونس بن یعقوب می گوید:گروهی از اصحاب امام صادق (ع) از جمله حمران بن اعین و مؤمن طاق و هشام بن سالم و طیار و هشام بن حکم نزد آن بزرگوار بودند و هشام جوان بود،امام (ع) به هشام گفت آیا خبر نمی دهی که با عمرو بن عبید چه کردی و چگونه از او سئوال کردی؟

هشام گفت از شما شرم می کنم و در خدمت شما زبانم کار نمی کند!

امام فرمود:وقتی به شما دستوری می دهیم انجام دهید!

هشام گفت:شنیده بودم که عمرو بن عبید در مسجد بصره می نشیند و برای مردم صحبت می کند و این بر من گران بود.روز جمعه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم دیدم عمرو بن عبید در مسجد نشسته است و مردم دور او را گرفته اند و از او مطالبی سؤال می کنند. جمعیت را شکافتم و نزدیک او نشستم و گفتم ای دانشمند،من غریبم،اجازه بده سؤالی را مطرح کنم!اجازه داد.گفتم آیا چشم داری؟گفت ای پسرک این چه سؤالی است؟گفتم سئوال من همینگونه خواهد بود.گفت:بپرس گر چه سئوالت احمقانه است.

دو باره پرسیدم:چشم داری؟

-آری.

-به وسیله ی آن چه می بینی؟

-رنگها و شکلها را.

-آیا بینی داری؟

-آری.

-با آن چه می کنی؟

-بوها را استشمام می کنم.

-دهان داری؟

-آری.

-با آن چه می کنی

-طعم غذاها را می چشم

-آیا (مغز و مرکز احساس) هم داری؟

-دارم.

-با آن چه می کنی؟

-با آن هر چه بر جوارح من وارد شود،تمیز و تشخیص می دهم.

-آیا این جوارح،تو را از این مرکز احساس بی نیاز نمی کنند؟

-نه!

-چطور؟در صورتیکه همه ی اعضا و جوارح تو صحیح و سالم هستند!

-هر گاه این جوارح در چیزی شک کنند به (مغز و مرکز احساس) رجوع می کنند تا شک آنان بر طرف و یقین حاصل شود.

-پس خدا (مغز و مرکز احساس) را برای زدودن شک این جوارح قرار داده است؟

-آری.

-پس حتما به (مغز و مرکز احساس) نیاز داریم؟

-آری.

هشام می گوید گفتم:خداوند جوارح تو را بدون امامی که درست را از نادرست تشخیص دهد وا نگذاشته است،اما همه ی این خلق را در حیرت و شک و اختلاف بدون امامی که در هنگام اختلاف و شک به او رجوع کنند وا گذاشته است؟!!

عمرو بن عبید ساکت شد و چیزی نگفت سپس به من رو کرد...و پرسید:

اهل کجائی؟گفتم:اهل کوفه.

گفت:تو هشام هستی.و مرا پیش خود برد و در جای خود نشانید و دیگر صحبتی نکرد تا من برخاستم.

امام صادق علیه السلام تبسم کرد و فرمود:چه کسی به تو این استدلال را یاد داد؟

هشام گفت:ای پسر رسول خدا (ص) ،همینطور بر زبانم جاری شد.

امام فرمود:ای هشام!به خدا سوگند این استدلال در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است. (85)

پی نوشت ها :
82- فهرست ابن ندیم ص 263 چاپ مصر


83- داستان اود و آن دو فرشته در سوره ی ص آیه ی 21- 26 یاد شده،توضیح آن را می توانید در یکی از تفاسیر فارسی بخوانید.

84- الفصول المختارة سید مرتضی،ص 26 چاپ نجف (با اختصار)

85- رجال کشی ص 271- 273- اصول کافی ج 1 ص 196 با اندک تفاوت- مروج الذهب مسعودی با تفاوتی بیشتر اما تفاوتی که به مقصود زیانی ندارد.


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :