تبلیغات
مَه خوبان - موجبات شهادت امام موسى كاظم علیه السلام
مَه خوبان
موجبات شهادت امام موسى كاظم علیه السلام
همه ائمه اطهار علیهم السلام به استثناى وجود مقدس حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه كه در قید حیات هستند،شهید از دنیا رفته ‏اند،هیچ كدام از آنها با مرگ طبیعى و با اجل طبیعى و یا با یك بیمارى عادى از دنیا نرفته‏ اند،و این یكى از مفاخر بزرگ آنهاست.اولا خودشان همیشه آرزوى شهادت در راه خدا را داشتند كه ما مضمون آن را در دعاهایى كه آنها به ما تعلیم داده‏اند و خودشان مى ‏خوانده ‏اند مى ‏بینیم.

على علیه السلام مى ‏فرمود:من تنفر دارم از اینكه در بستر بمیرم،هزار ضربت‏ شمشیر بر من وارد بشود بهتر است از این كه آرام در بستر بمیرم.و ما هم در دعاها و زیاراتى كه آنها را زیارت مى ‏كنیم یكى از فضائل آنان را كه یادآورى مى‏ كنیم همین است كه آنها از زمره شهدا هستند و شهید از دنیا رفته ‏اند.جمله‏ اى كه در آغاز سخنم خواندم از زیارت جامعه كبیره است كه مى‏ خوانیم:«انتم الصراط الاقوم و السبیل الاعظم و شهداء دار الفناء و شفعاء دار البقاء»شما راست‏ترین راهها و بزرگترین شاهراه ها هستید.شما شهیدان این جهان و شفیعان آن جهانید.

در اصطلاح،«شهید» لقب وجود مقدس امام حسین علیه السلام است و ما معمولا ایشان را به لقب‏«شهید» مى ‏خوانیم:«الحسین الشهید».همان طور كه لقب امام صادق را مى ‏گوییم‏«جعفر الصادق‏» و لقب امام موسى بن جعفر را مى‏ گوییم‏«موسى الكاظم‏»،لقب سید الشهداء«الحسین الشهید» است.ولى این بدان معنى نیست كه در میان ائمه ما تنها امام حسین است كه شهید است.همان طور كه اگر موسى بن جعفر را مى ‏گوییم‏«الكاظم‏» معنایش این نیست كه سایر ائمه كاظم نبوده‏ اند (2) ،یا اگر به امام رضا مى‏ گوییم «الرضا» معنایش این نیست كه دیگران مصداق‏«الرضا» نیستند،و یا اگر به امام صادق مى‏ گوییم:«الصادق‏» معنایش این نیست كه دیگران العیاذ بالله صادق نیستند،همچنین اگر ما به حضرت سید الشهداء علیه السلام مى ‏گوییم‏«الشهید»،معنایش این نیست كه ائمه دیگر ما شهید نشده‏ اند.

تاثیر مقتضیات زمان در شكل مبارزه
اینجا این سخن به میان مى ‏آید كه سایر ائمه چرا شهید شدند؟ آنها كه تاریخ نشان نمى ‏دهد كه در مقابل دستگاه هاى جور زمان خودشان قیام كرده و شمشیر كشیده باشند،آنها كه ظاهر سیره‏شان نشان مى‏دهد كه روششان با روش امام حسین متفاوت بوده است.بسیار خوب،امام حسین شهید شد،چرا امام حسین شهید بشود؟چرا امام سجاد شهید بشود؟چرا امام باقر و امام صادق و امام كاظم شهید بشوند؟و همین طور سایر ائمه.

جواب این است:اشتباه است اگر ما خیال كنیم روش سایر ائمه با روش امام حسین در این جهت اختلاف و تفاوت داشته است.برخى این طور خیال مى ‏كنند،مى ‏گویند:در میان ائمه، امام حسین بنایش بر مبارزه با دستگاه جور زمان خود بود ولى سایر ائمه این اختلاف را داشتند كه مبارزه نمى ‏كردند.اگر این جور فكر كنیم سخت اشتباه كرده ‏ایم.تاریخ خلافش را مى‏ گوید و قرائن و دلایل همه بر خلاف است.بله،اگر ما مطلب را جور دیگرى تلقى كنیم،كه همین جور هم هست،هیچ وقت‏یك مسلمان واقعى،یك مؤمن واقعى-تا چه رسد به مقام مقدس امام-امكان ندارد كه با دستگاه ظلم و جور زمان خودش سازش كند و واقعا بسازد، یعنى خودش را با آن منطبق كند،بلكه همیشه با آنها مبارزه مى‏ كند.تفاوت در این است كه شكل مبارزه فرق مى ‏كند.یك وقت مبارزه علنى است،اعلان جنگ است،مبارزه با شمشیر است.این یك شكل مبارزه است.و یك وقت،مبارزه هست ولى نوع مبارزه فرق مى‏ كند.در این مبارزه هم كوبیدن طرف هست،لجنمال كردن طرف هست،منصرف كردن مردم از ناحیه او هست،علنى كردن باطل بودن او هست،جامعه را بر ضد او سوق دادن هست،ولى نه به صورت شمشیر كشیدن.

این است كه مقتضیات زمان در شكل مبارزه مى ‏تواند تاثیر بگذارد.هیچ وقت مقتضیات زمان در این جهت نمى ‏تواند تاثیر داشته باشد كه در یك زمان سازش با ظلم جایز نباشد ولى در زمان دیگر سازش با ظلم جایز باشد.خیر،سازش با ظلم هیچ زمانى و در هیچ مكانى و به هیچ شكلى جایز نیست،اما شكل مبارزه ممكن است فرق كند.ممكن است مبارزه علنى باشد، ممكن است مخفیانه و زیر پرده و در استتار باشد.تاریخ ائمه اطهار عموما حكایت مى ‏كند كه همیشه در حال مبارزه بوده‏ اند.اگر مى ‏گویند مبارزه در حال تقیه،[مقصود سكون و بى تحركى نیست].«تقیه‏» از ماده‏«وقى‏»است،مثل تقوا كه از ماده‏ «وقى‏» است.تقیه معنایش این است:در یك شكل مخفیانه ‏اى،در یك حالت استتارى از خود دفاع كردن،و به عبارت دیگر سپر به كار بردن، هر چه بیشتر زدن و هر چه كمتر خوردن،نه دست از مبارزه برداشتن،حاشا و كلا.

روى این حساب است كه ما مى ‏بینیم همه ائمه اطهار این افتخار را-آرى این افتخار را-دارند كه در زمان خودشان با هیچ خلیفه جورى سازش نكردند و همیشه در حال مبارزه بودند.شما امروز بعد از هزار و سیصد سال-و بیش از هزار و سیصد سال،یا براى بعضى از ائمه اندكى كمتر:هزار و دویست و پنجاه سال،هزار و دویست و شصت‏سال،هزار و دویست و هفتاد سال-مى‏بینید خلفایى نظیر عبد الملك مروان(از قبل از عبد الملك مروان تا عبد الملك مروان،اولاد عبد الملك،پسر عموهاى عبد الملك،بنى العباس،منصور دوانیقى،ابو العباس سفاح،هارون الرشید،مامون و متوكل) از بد نام‏ترین افراد تاریخند.در میان ما شیعه‏ها كه قضیه بسیار روشن است،حتى در میان اهل تسنن،اینها لجنمال شده‏اند.چه كسى اینها را لجنمال كرده است؟اگر مقاومت ائمه اطهار در مقابل اینها نبود،و اگر نبود كه آنها فسقها و انحراف هاى آنان را بر ملا مى ‏كردند و غاصب بودن و نالایق بودن آنها را به مردم گوشزد مى ‏نمودند،آرى اگر این موضوع نبود،امروز ما هارون و مخصوصا مامون را در ردیف قدیسین مى‏ شمردیم.اگر ائمه،باطن مامون را آشكار نمى‏ كردند و وى را معرفى كامل نمى ‏نمودند، مسلم او یكى از قهرمانان بزرگ علم و دین در دنیا تلقى مى ‏شد.

بحث ما در موجبات شهادت امام موسى بن جعفر علیهما السلام است.چرا موسى بن جعفر را شهید كردند؟اولا اینكه موسى بن جعفر شهید شده است از مسلمات تاریخ است و هیچ كس انكار نمى‏ كند.بنا بر معتبرترین و مشهورترین روایات،موسى بن جعفر علیه السلام چهار سال در كنج‏ سیاه چالهاى زندان بسر برد و در زندان هم از دنیا رفت،و در زندان،مكرر به امام پیشنهاد شد كه یك معذرت خواهى و یك اعتراف زبانى از او بگیرند،و امام حاضر نشد.این متن تاریخ است.

امام در زندان بصره
امام در یك زندان بسر نبرد،در زندان هاى متعدد بسر برد.او را از این زندان به آن زندان منتقل مى‏ كردند،و راز مطلب این بود كه در هر زندانى كه امام را مى ‏بردند،بعد از اندك مدتى زندانبان مرید مى ‏شد.اول امام را به زندان بصره بردند.عیسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور،یعنى نوه منصور دوانیقى والى بصره بود.امام را تحویل او دادند كه یك مرد عیاش كیاف و شرابخوار و اهل رقص و آواز بود.به قول یكى از كسان او«این مرد عابد و خدا شناس را در جایى آوردند كه چیزها به گوش او رسید كه در عمرش نشنیده بود.» در هفتم ماه ذى الحجه سال 178 امام را به زندان بصره بردند،و چون عید قربان در پیش بود و ایام به اصطلاح جشن و شادمانى بود،امام را در یك وضع بعدى (از نظر روحى) بردند.مدتى امام در زندان او بود.كم كم خود این عیسى بن جعفر علاقه ‏مند و مرید شد.او هم قبلا خیال مى ‏كرد كه شاید واقعا موسى بن جعفر همان طور كه دستگاه خلافت تبلیغ مى‏ كند مردى است‏یاغى كه فقط هنرش این است كه مدعى خلافت است،یعنى عشق ریاست ‏به سرش زده است.دید نه،او مرد معنویت است و اگر مساله خلافت‏ براى او مطرح است از جنبه معنویت مطلب مطرح است نه اینكه یك مرد دنیا طلب باشد.بعدها وضع عوض شد.دستور داد یك اتاق بسیار خوبى را در اختیار امام قرار دادند و رسما از امام پذیرایى مى ‏كرد.هارون محرمانه پیغام داد كه كلك این زندانى را بكن.جواب داد من چنین كارى نمى‏ كنم.اواخر،خودش به خلیفه نوشت كه دستور بده این را از من تحویل بگیرند و الا خودم او را آزاد مى‏ كنم،من نمى ‏توانم چنین مردى را به عنوان یك زندانى نزد خود نگاه دارم.چون پسر عموى خلیفه و نوه منصور بود،حرفش البته خریدار داشت.

امام در زندان هاى مختلف
امام را به بغداد آوردند و تحویل فضل بن ربیع دادند.فضل بن ربیع،پسر «ربیع‏» حاجب معروف است (3).هارون امام را به او سپرد.او هم بعد از مدتى به امام علاقه ‏مند شد،وضع امام را تغییر داد و یك وضع بهترى براى امام قرار داد.جاسوس ها به هارون خبر دادند كه موسى بن جعفر در زندان فضیل بن ربیع به خوشى زندگى مى ‏كند،در واقع زندانى نیست و باز مهمان است. هارون امام را از او گرفت و تحویل فضل بن یحیاى برمكى داد.فضل بن یحیى هم بعد از مدتى با امام همین طور رفتار كرد كه هارون خیلى خشم گرفت و جاسوس فرستاد.رفتند و تحقیق كردند،دیدند قضیه از همین قرار است،و بالاخره امام را گرفت و فضل بن یحیى مغضوب واقع شد.بعد پدرش یحیى برمكى،این وزیر ایرانى علیه ما علیه،براى اینكه مبادا بچه‏ هایش از چشم هارون بیفتند كه دستور هارون را اجرا نكردند،در یك مجلسى سر زده از پشت‏ سر هارون فت‏سرش را به گوش هارون گذاشت و گفت:اگر پسرم تقصیر كرده است،من خودم حاضرم هر امرى شما دارید اطاعت كنم،پسرم توبه كرده است،پسرم چنین،پسرم چنان.بعد آمد به بغداد و امام را از پسرش تحویل گرفت و تحویل زندانبان دیگرى به نام سندى بن شاهك داد كه مى ‏گویند اساسا مسلمان نبوده،و در زندان او خیلى بر امام سخت گذشت،یعنى دیگر امام در زندان او هیچ روى آسایش ندید.

در خواست هارون از امام
در آخرین روزهایى كه امام زندانى بود و تقریبا یك هفته بیشتر به شهادت امام باقى نمانده بود،هارون همین یحیى برمكى را نزد امام فرستاد و با یك زبان بسیار نرم و ملایمى به او گفت از طرف من به پسر عمویم سلام برسانید و به او بگویید بر ما ثابت‏ شده كه شما گناهى و تقصیرى نداشته ‏اید ولى متاسفانه من قسم خورده ‏ام و قسم را نمى ‏توانم بشكنم.من قسم خورده ‏ام كه تا تو اعتراف به گناه نكنى و از من تقاضاى عفو ننمایى،تو را آزاد نكنم.هیچ كس هم لازم نیست‏ بفهمد.همین قدر در حضور همین یحیى اعتراف كن،حضور خودم هم لازم نیست،حضور اشخاص دیگر هم لازم نیست،من همین قدر مى‏ خواهم قسمم را نشكسته باشم،در حضور یحیى همین قدر تو اعتراف كن و بگو معذرت مى ‏خواهم،من تقصیر كرده ‏ام. خلیفه مرا ببخشد،من تو را آزاد مى ‏كنم،و بعد بیا پیش خودم چنین و چنان.حال روح مقاوم را ببینید.چرا اینها «شفعاء دار الفناء»هستند؟ چرا اینها شهید مى ‏شدند؟در راه ایمان و عقیده‏ شان شهید مى‏ شدند،مى‏ خواستند نشان بدهند كه ایمان ما به ما اجازه [همگامى با ظالم را] نمى ‏دهد.جوابى كه به یحیى داد این بود كه فرمود:«به هارون بگو از عمر من دیگر چیزى باقى نمانده است،همین‏» كه بعد از یك هفته آقا را مسموم كردند.

علت دستگیرى امام
حال چرا هارون دستور داد امام را بگیرند؟براى اینكه به موقعیت اجتماعى امام حسادت مى ‏ورزید و احساس خطر مى ‏كرد،با اینكه امام هیچ در مقام قیام نبود،واقعا كوچكترین اقدامى نكرده بود براى آنكه انقلابى بپا كند(انقلاب ظاهرى) اما آنها تشخیص مى‏ دادند كه اینها انقلاب معنوى و انقلاب عقیدتى بپا كرده ‏اند.وقتى كه تصمیم مى ‏گیرد كه ولایتعهد را براى پسرش امین تثبیت كند،و بعد از او براى پسر دیگرش مامون،و بعد از او براى پسر دیگرش مؤتمن،و بعد علما و برجستگان شهرها را دعوت مى ‏كند كه همه امسال بیایند مكه كه خلیفه مى ‏خواهد بیاید مكه و آنجا یك كنگره عظیم تشكیل بدهد و از همه بیعت‏ بگیرد، فكر مى‏ كند مانع این كار كیست؟ آن كسى كه اگر باشد و چشم ها به او بیفتد این فكر براى افراد پیدا مى ‏شود كه آن كه لیاقت ‏براى خلافت دارد اوست،كیست؟ موسى بن جعفر.

وقتى كه مى‏ آید مدینه،دستور مى‏ دهد امام را بگیرند.همین یحیى برمكى به یك نفر گفت:من گمان مى‏ كنم خلیفه در ظرف امروز و فردا دستور بدهد موسى بن جعفر را توقیف كنند.گفتند چطور؟گفت من همراهش بودم كه رفتیم به زیارت حضرت رسول در مسجد النبى (4).وقتى كه خواست ‏به پیغمبر سلام بدهد،دیدم این جور مى‏ گوید: السلام علیك یا ابن العم (یا:یا رسول الله).بعد گفت:من از شما معذرت مى ‏خواهم كه مجبورم فرزند شما موسى بن جعفر را توقیف كنم.(مثل اینكه به پیغمبر هم مى ‏تواند دروغ بگوید.)دیگر مصالح این جور ایجاب مى ‏كند،اگر این كار را نكنم در مملكت فتنه بپا مى ‏شود،براى اینكه فتنه بپا نشود،و به خاطر مصالح عالى مملكت مجبورم چنین كارى را بكنم،یا رسول الله! من از شما معذرت مى ‏خواهم. یحیى به رفیقش گفت:خیال مى ‏كنم در ظرف امروز و فردا دستور توقیف امام را بدهد.هارون دستور داد جلادهایش رفتند سراغ امام.اتفاقا امام در خانه نبود.كجا بود؟مسجد پیغمبر.وقتى وارد شدند كه امام نماز مى ‏خواند.مهلت ندادند كه موسى بن جعفر نمازش را تمام كند،در همان حال نماز،آقا را كشان كشان از مسجد پیغمبر بیرون بردند كه حضرت نگاهى كرد به قبر رسول اكرم و عرض كرد:

السلام علیك یا رسول الله،السلام علیك یا جداه،ببین امت تو با فرزندان تو چه مى ‏كنند؟!

چرا[هارون این كار را مى ‏كند؟]چون مى ‏خواهد براى ولایتعهد فرزندانش بیعت‏ بگیرد.موسى بن جعفر كه قیامى نكرده است.قیام نكرده است،اما اصلا وضع او وضع دیگرى است،وضع او حكایت مى ‏كند كه هارون و فرزندانش غاصب خلافتند.

سخن مامون
مامون طورى عمل كرده است كه بسیارى از مورخین او را شیعه مى ‏دانند،مى ‏گویند او شیعه بوده است،و بنا بر عقیده من-كه هیچ مانعى ندارد كه انسان به یك چیزى اعتقاد داشته باشد و بر ضد اعتقادش عمل كند-او شیعه بوده است و از علماى شیعه بوده است.این مرد مباحثاتى با علماى اهل تسنن كرده است كه در متن تاریخ ضبط است.من ندیده‏ام هیچ عالم شیعى این جور منطقى مباحثه كرده باشد.چند سال پیش یك قاضى سنى تركی ه‏اى كتابى نوشته بود كه به فارسى هم ترجمه شد به نام‏«تشریح و محاكمه درباره آل محمد».

در آن كتاب، مباحثه مامون با علماى اهل تسنن درباره خلافت‏ بلا فصل حضرت امیر نقل شده است.به قدرى این مباحثه جالب و عالمانه است كه انسان كمتر مى ‏بیند كه عالمى از علماى شیعه این جور عالمانه مباحثه كرده باشد.نوشته ‏اند یك وقتى خود مامون گفت:اگر گفتید چه كسى تشیع را به من آموخت؟گفتند چه كسى؟گفت:پدرم هارون.من درس تشیع را از پدرم هارون آموختم.گفتند پدرت هارون كه از همه با شیعه و ائمه شیعه دشمن‏تر بود.گفت:در عین حال قضیه از همین قرار است.در یكى از سفرهایى كه پدرم به حج رفت،ما همراهش بودیم،من بچه بودم،همه به دیدنش مى ‏آمدند،مخصوصا مشایخ،معاریف و كبار،و مجبور بودند به دیدنش بیایند.

دستور داده بود هر كسى كه مى ‏آید،اول خودش را معرفى كند،یعنى اسم خودش و پدرش و اجدادش را تا جد اعلایش بگوید تا خلیفه بشناسد كه او از قریش است‏ یا از غیر قریش،و اگر از انصار است‏خزرجى است‏یا اوسى.هر كسى كه مى ‏آمد،اول دربان مى‏ آمد نزد هارون و مى‏ گفت:فلان كس با این اسم و این اسم پدر و غیره آمده است.روزى دربان آمد گفت آن كسى كه به دیدن خلیفه آمده است مى‏ گوید:بگو موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب.تا این را گفت،پدرم از جا بلند شد،گفت:بگو بفرمایید،و بعد گفت:همان طور سواره بیایند و پیاده نشوند،و به ما دستور داد كه استقبال كنید.

ما رفتیم. مردى را دیدیم كه آثار عبادت و تقوا در وجناتش كاملا هویدا بود.نشان مى ‏داد كه از آن عباد و نساك درجه اول است.سواره بود كه مى ‏آمد،پدرم از دور فریاد كرد:شما را به كى قسم مى ‏دهم كه همین طور سواره نزدیك بیایید،و او چون پدرم خیلى اصرار كرد یك مقدار روى فرش ها سواره آمد.به امر هارون دویدیم ركابش را گرفتیم و او را پیاده كردیم.وى را بالا دست‏خودش نشاند،مؤدب،و بعد سؤال و جواب هایى كرد: عائله ‏تان چقدر است؟معلوم شد عائله ‏اش خیلى زیاد است.وضع زندگیتان چطور است؟وضع زندگى ‏ام چنین است.عوایدتان چیست؟عواید من این است،و بعد هم رفت.وقتى خواست‏ برود پدرم به ما گفت:بدرقه كنید،در ركابش بروید، و ما به امر هارون تا در خانه‏ اش در بدرقه‏ اش رفتیم،كه او آرام به من گفت تو خلیفه خواهى شد و من یك توصیه بیشتر به تو نمى ‏كنم و آن اینكه با اولاد من بدرفتارى نكن.

ما نمى ‏دانستیم این كیست.برگشتیم.من از همه فرزندان جرى‏ تر بودم،وقتى خلوت شد به پدرم گفتم این كى بود كه تو اینقدر او را احترام كردى؟یك خنده ‏اى كرد و گفت:راستش را اگر بخواهى این مسندى كه ما بر آن نشسته ‏ایم مال اینهاست.گفتم آیا به این حرف اعتقاد دارى؟گفت:اعتقاد دارم.گفتم:پس چرا واگذار نمى ‏كنى؟گفت:مگر نمى ‏دانى الملك عقیم؟تو كه فرزند من هستى،اگر بدانم در دلت‏ خطور مى ‏كند كه مدعى من بشوى،آنچه را كه چشمهایت در آن قرار دارد از روى تنت‏بر مى ‏دارم.

قضیه گذشت.هارون صله مى ‏داد،پول هاى گزاف مى ‏فرستاد به خانه این و آن،از پنج هزار دینار زر سرخ،چهار هزار دینار زر سرخ و غیره.ما گفتیم لا بد پولى كه براى این مردى كه اینقدر برایش احترام قائل است مى‏ فرستد خیلى زیاد خواهد بود.كمترین پول را براى او فرستاد: دویست دینار.باز من رفتم سؤال كردم،گفت:مگر نمى ‏دانى اینها رقیب ما هستند.سیاست ایجاب مى ‏كند كه اینها همیشه تنگدست‏ باشند و پول نداشته باشند زیرا اگر زمانى امكانات اقتصادى ‏شان زیاد شود،یك وقت ممكن است كه صد هزار شمشیر علیه پدر تو قیام كند.

نفوذ معنوى امام
از اینجا شما بفهمید كه نفوذ معنوى ائمه شیعه چقدر بوده است.آنها نه شمشیر داشتند و نه تبلیغات،ولى دلها را داشتند.در میان نزدیكترین افراد دستگاه هارون،شیعیان وجود داشتند. حق و حقیقت،خودش یك جاذبه ‏اى دارد كه نمى‏ شود از آن غافل شد.امشب در روزنامه‏ ها خواندید كه ملك حسین گفت من فهمیدم كه حتى راننده ‏ام با چریكه است،آشپزم هم از آنهاست.على بن یقطین وزیر هارون است،شخص دوم مملكت است،ولى شیعه است،اما در حال استتار،و خدمت مى‏ كند به هدف هاى موسى بن جعفر ولى ظاهرش با هارون است.دو سه بار هم گزارش هایى دادند،ولى موسى بن جعفر با آن روشن بینى‏ هاى خاص امامت زودتر درك كرد و دستورهایى به او داد كه وى اجرا كرد و مصون ماند.در میان افرادى كه در دستگاه هارون بودند،اشخاصى بودند كه آنچنان مجذوب و شیفته امام بودند كه حد نداشت ولى هیچ گاه جرات نمى ‏كردند با امام تماس بگیرند.

یكى از ایرانیهایى كه شیعه و اهل اهواز بوده است مى‏ گوید كه من مشمول مالیات هاى خیلى سنگینى شدم كه براى من نوشته بودند و اگر مى ‏خواستم این مالیات هایى را كه اینها براى من ساخته بودند بپردازم از زندگى ساقط مى ‏شدم.اتفاقا والى اهواز معزول شد و والى دیگرى آمد و من هم خیلى نگران كه اگر او بر طبق آن دفاتر مالیاتى از من مالیات مطالبه كند،از زندگى سقوط مى‏ كنم.ولى بعضى دوستان به من گفتند:این باطنا شیعه است،تو هم كه شیعه هستى. اما من جرات نكردم بروم نزد او و بگویم من شیعه هستم،چون باور نكردم.گفتم بهتر این است كه بروم مدینه نزد خود موسى بن جعفر(آن وقت هنوز آقا در زندان نبودند)،اگر خود ایشان تصدیق كردند او شیعه است از ایشان توصیه ‏اى بگیرم.رفتم خدمت امام.امام نامه‏ اى نوشت كه سه چهار جمله بیشتر نبود،سه چهار جمله آمرانه،اما از نوع آمرانه ‏هایى كه امامى به تابع خود مى ‏نویسد،راجع به اینكه‏ «قضاى حاجت مؤمن و رفع گرفتارى از مؤمن در نزد خدا چنین است و السلام‏».

نامه را با خودم مخفیانه آوردم اهواز.فهمیدم كه این نامه را باید خیلى محرمانه به او بدهم.یك شب رفتم در خانه‏ اش،دربان آمد،گفتم به او بگو كه شخصى از طرف موسى بن جعفر آمده است و نامه‏اى براى تو دارد.دیدم خودش آمد و سلام و علیك كرد و گفت:چه مى‏گویید؟گفتم من از طرف امام موسى بن جعفر آمده ‏ام و نامه‏ اى دارم.نامه را از من گرفت،شناخت،نامه را بوسید،بعد صورت مرا بوسید،چشم هاى مرا بوسید،مرا فورا برد در منزل،مثل یك بچه در جلوى من نشست،گفت تو خدمت امام بودى؟!گفتم بله.تو با همین چشمهایت جمال امام را زیارت كردى؟!گفتم بله.گرفتاریت چیست؟گفتم یك چنین مالیات سنگینى براى من بسته‏ اند كه اگر بپردازم از زندگى ساقط مى‏ شوم.دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح كردند،و چون آقا نوشته بود «هر كس كه مؤمنى را مسرور كند،چنین و چنان‏» گفت اجازه مى‏ دهید من خدمت دیگرى هم به شما بكنم؟گفتم بله.گفت من مى ‏خواهم هر چه دارایى دارم،امشب با تو نصف كنم،آنچه پول نقد دارم با تو نصف مى ‏كنم، آنچه هم كه جنس است قیمت مى‏ كنم،نصفش را از من بپذیر.گفت‏با این وضع آمدم بیرون و بعد در یك سفرى وقتى رفتم جریان را به امام عرض كردم،امام تبسمى كرد و خوشحال شد.

هارون از چه مى ‏ترسید؟از جاذبه حقیقت مى ‏ترسید.«كونوا دعاة للناس بغیر السنتكم‏» (5). تبلیغ كه همه‏ اش زبان نیست،تبلیغ زبان اثرش بسیار كم است،تبلیغ،تبلیغ عمل است.آن كسى كه با موسى بن جعفر یا با آباء كرامش و یا با اولاد طاهرینش روبرو مى ‏شد و مدتى با آنها بود،اصلا حقیقت را در وجود آنها مى ‏دید،و مى‏ دید كه واقعا خدا را مى ‏شناسند،واقعا از خدا مى ‏ترسند،واقعا عاشق خدا هستند،و واقعا هر چه كه مى ‏كنند براى خدا و حقیقت است.

دو سنت معمول میان ائمه علیهم السلام
شما دو سنت را در میان همه ائمه مى ‏بینید كه به طور وضوح و روشن هویداست.

یكى عبادت و خوف از خدا و خدا باورى است.یك خدا باورى عجیب در وجود اینها هست،از خوف خدا مى ‏گریند و مى ‏لرزند،گویى خدا را مى ‏بینند،قیامت را مى‏ بینند،بهشت را مى ‏بینند،جهنم را مى ‏بینند.درباره موسى بن جعفر مى‏ خوانیم:حلیف السجدة الطویلة و الدموع الغزیرة (6) ،یعنى هم قسم سجده‏ هاى طولانى و اشك هاى جوشان.تا یك درون منقلب آتشین نباشد كه انسان نمى ‏گرید.

سنت دومى كه در تمام اولاد على علیه السلام [از ائمه معصومین] دیده مى‏ شود همدردى و همدلى با ضعفا،محرومان،بیچارگان و افتادگان است.اصلا «انسان‏» براى اینها یك ارزش دیگرى دارد.امام حسن را مى ‏بینیم،امام حسین را مى ‏بینیم،زین العابدین،امام باقر،امام صادق،امام كاظم و ائمه بعد از آنها،در تاریخ هر كدام از اینها كه مطالعه مى‏ كنیم،مى‏ بینیم اصلا رسیدگى به احوال ضعفا و فقرا برنامه اینهاست،آنهم [به این صورت كه] شخصا رسیدگى كنند نه فقط دستور بدهند،یعنى نایب نپذیرند و آن را به دیگرى موكول نكنند.بدیهى است كه مردم اینها را مى ‏دیدند.

نقشه دستگاه هارون
در مدتى كه حضرت در زندان بودند دستگاه هارون نقشه ‏اى كشید براى اینكه بلكه از حیثیت امام بكاهد.یك كنیز جوان بسیار زیبایى مامور شد كه به اصطلاح خدمتكار امام در زندان باشد.بدیهى است كه در زندان،كسى باید غذا ببرد،غذا بیاورد،اگر زندانى حاجتى داشته باشد از او بخواهد.یك كنیز جوان بسیار زیبا را مامور این كار كردند،گفتند:بالاخره هر چه باشد یك مرد است،مدتها هم در زندان بوده،ممكن است نگاهى به او بكند،یا لا اقل بشود متهمش كرد،یك افراد ولگویى بگویند«مگر مى ‏شود؟!اتاق خلوت،یك مرد با یك زن جوان! »یك وقت‏ خبردار شدند كه اصلا در این كنیز انقلاب پیدا شده،یعنى او هم آمده سجاده ‏اى [انداخته و مشغول عبادت شده است] (7).دیدند این كنیز هم شده نفر دوم امام.به هارون خبر دادند كه اوضاع جور دیگرى است.كنیز را آوردند،دیدند اصلا منقلب است،حالش حال دیگرى است،به آسمان نگاه مى‏ كند،به زمین نگاه مى ‏كند.گفتند قضیه چیست؟گفت: این مرد را كه من دیدم،دیگر نفهمیدم كه من چى هستم،و فهمیدم كه در عمرم خیلى گناه كرده ‏ام،خیلى تقصیر كرده‏ ام،حالا فكر مى‏ كنم كه فقط باید در حال توبه بسر ببرم،و از این حالش منصرف نشد تا مرد.

بشر حافى و امام كاظم علیه السلام
داستان بشر حافى را شنیده‏ اید (8).روزى امام از كوچه‏ هاى بغداد مى ‏گذشت.از یك خانه ‏اى صداى عربده و تار و تنبور بلند بود،مى ‏زدند و مى ‏رقصیدند و صداى پایكوبى مى ‏آمد.اتفاقا یك خادم ه‏اى از منزل بیرون آمد در حالى كه آشغال هایى همراهش بود و گویا مى‏ خواست ‏بیرون بریزد تا مامورین شهردارى ببرند.امام به او فرمود صاحب این خانه آزاد است‏ یا بنده؟سؤال عجیبى بود.گفت:از خانه به این مجللى این را نمى‏ فهمى؟ این خانه‏ «بشر» است،یكى از رجال، یكى از اشراف،یكى از اعیان،معلوم است كه آزاد است.فرمود:بله،آزاد است،اگر بنده مى ‏بود (9) كه این سر و صداها از خانه ‏اش بلند نبود.حال،چه جمله‏ هاى دیگرى رد و بدل شده است دیگر ننوشته‏ اند،همین قدر نوشته ‏اند كه اندكى طول كشید و مكثى شد.آقا رفتند.بشر متوجه شد كه چند دقیقه ‏اى طول كشید.آمد نزد او و گفت:چرا معطل كردى؟

گفت:یك مردى مرا به حرف گرفت.گفت:چه گفت؟گفت:یك سؤال عجیبى از من كرد.چه سؤال كرد؟از من پرسید كه صاحب این خانه بنده است‏ یا آزاد؟گفتم البته كه آزاد است.بعد هم گفت:بله،آزاد است،اگر بنده مى‏ بود كه این سر و صداها بیرون نمى ‏آمد.گفت:آن مرد چه نشانه‏ هایى داشت؟علائم و نشانه‏ ها را كه گفت،فهمید كه موسى بن جعفر است.گفت:كجا رفت؟از این طرف رفت.پایش لخت‏ بود،به خود فرصت نداد كه برود كفش هایش را بپوشد،براى اینكه ممكن است آقا را پیدا نكند.پاى برهنه بیرون دوید.(همین جمله در او انقلاب ایجاد كرد.)دوید،خودش را انداخت ‏به دامن امام و عرض كرد:شما چه گفتید؟امام فرمود:من این را گفتم.فهمید كه مقصود چیست. گفت:آقا! من از همین ساعت مى‏ خواهم بنده خدا باشم،و واقعا هم راست گفت.از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.

این خبرها را به هارون مى ‏دادند.این بود كه احساس خطر مى‏ كرد،مى ‏گفت:اینها فقط باید نباشند «وجودك ذنب‏» اصلا بودن تو از نظر من گناه است.امام مى‏ فرمود:من چكار كرده‏ ام؟ كدام قیام را بپا كردم؟كدام اقدام را كردم؟جوابى نداشتند،ولى به زبان بى زبانى مى ‏گفتند: «وجودك ذنب‏»اصلا بودنت گناه است.آنها هم در عین حال از روشن كردن شیعیانشان و محارم و افراد دیگر هیچ كوتاهى نمى‏ كردند،قضیه را به آنها مى ‏گفتند و مى ‏فهماندند،و آنها مى ‏فهمیدند كه قضیه از چه قرار است.

صفوان جمال و هارون
داستان صفوان جمال را شنیده ‏اید.صفوان مردى بود كه-به اصطلاح امروز-یك بنگاه كرایه وسائل حمل و نقل داشت كه آن زمان بیشتر شتر بود،و به قدرى متشخص و وسائلش زیاد بود كه گاهى دستگاه خلافت،او را براى حمل و نقل بارها مى ‏خواست.روزى هارون براى یك سفرى كه مى‏ خواست ‏به مكه برود،لوازم حمل و نقل او را خواست.قرار دادى با او بست ‏براى كرایه لوازم.ولى صفوان،شیعه و از اصحاب امام كاظم است.

روزى آمد خدمت امام و اظهار كرد-یا قبلا به امام عرض كرده بودند-كه من چنین كارى كرده ‏ام.حضرت فرمود:چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر كرایه دادى؟ گفت:من كه به او كرایه دادم،براى سفر معصیت نبود.چون سفر،سفر حج و سفر طاعت‏ بود كرایه دادم و الا كرایه نمى ‏دادم.فرمود: پولهایت را گرفته ‏اى یا نه؟یا لا اقل پس كرایه‏ هایت مانده یا نه؟بله،مانده.فرمود:به دل خودت یك مراجعه ‏اى بكن،الآن كه شترهایت را به او كرایه داده ‏اى،آیا ته دلت علاقه‏مند است كه لا اقل هارون این قدر در دنیا زنده بماند كه برگردد و پس كرایه تو را بدهد؟گفت:بله.فرمود:تو همین مقدار راضى به بقاى ظالم هستى و همین گناه است.صفوان بیرون آمد.او سوابق زیادى با هارون داشت.یك وقت‏ خبردار شدند كه صفوان تمام این كاروان را یكجا فروخته است. اصلا دست از این كارش برداشت.بعد كه فروخت رفت[نزد طرف قرار داد] و گفت:ما این قرار داد را فسخ مى ‏كنیم چون من دیگر بعد از این نمى‏ خواهم این كار را بكنم،و خواست ‏یك عذرهایى بیاورد.خبر به هارون دادند.گفت:حاضرش كنید.او را حاضر كردند.گفت:قضیه از چه قرار است؟ گفت من پیر شده ‏ام،دیگر این كار از من ساخته نیست،فكر كردم اگر كار هم مى‏ خواهم بكنم كار دیگرى باشد.هارون خبردار شد.گفت:راستش را بگو،چرا فروختى؟گفت: راستش همین است.گفت:نه،من مى‏ دانم قضیه چیست.موسى بن جعفر خبردار شده كه تو شترها را به من كرایه داده ‏اى،و به تو گفته این كار،خلاف شرع است.انكار هم نكن،به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادى كه ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور مى‏ دادم همین جا اعدامت كنند.

پس اینهاست موجبات شهادت امام موسى بن جعفر علیه السلام.اولا:وجود اینها،شخصیت اینها به گونه‏ اى بود كه خلفا از طرف اینها احساس خطر مى ‏كردند.دوم:تبلیغ مى‏ كردند و قضایا را مى‏ گفتند،منتها تقیه مى‏ كردند،یعنى طورى عمل مى‏ كردند كه تا حد امكان،مدرك به دست طرف نیفتد.ما خیال مى‏ كنیم تقیه كردن،یعنى رفتن و خوابیدن.اوضاع زمانشان ایجاب مى‏ كرد كه كارشان را انجام دهند،و كوشش كنند مدرك هم دست طرف ندهند، وسیله و بهانه هم دست طرف ندهند یا لا اقل كمتر بدهند.سوم:این روح مقاوم عجیبى كه داشتند.عرض كردم كه وقتى مى ‏گویند:آقا!تو فقط یك عذر خواهى كوچك زبانى در حضور یحیى بكن،مى ‏گوید:دیگر عمر ما گذشته است.

یك وقت دیگرى هارون كسى را فرستاد در زندان و خواست از این راه [از امام اعتراف بگیرد]، باز از همین حرفها كه ما به شما علاقه ‏مندیم،ما به شما ارادت داریم،مصالح ایجاب مى‏ كند كه شما اینجا باشید و به مدینه نروید و الا ما هم قصدمان این نیست كه شما زندانى باشید،ما دستور دادیم كه شما را در یك محل امنى در نزدیك خودم نگهدارى كنند،و من آشپز مخصوص فرستادم چون ممكن است كه شما به غذاهاى ما عادت نداشته باشید،هر غذایى كه مایلید،دستور بدهید برایتان تهیه كنند.مامورش كیست؟

همین فضل بن ربیع كه زمانى امام در زندانش بوده و از افسران عالی رتبه هارون است.فضل در حالى كه لباس رسمى پوشیده و مسلح بود و شمشیرش را حمایل كرده بود رفت زندان خدمت امام.امام نماز مى‏ خواند.متوجه شد كه فضل بن ربیع آمده.(حال ببینید قدرت روحى چیست!) فضل ایستاده و منتظر است كه امام نماز را سلام بدهد و پیغام خلیفه را ابلاغ كند.امام تا نماز را سلام داد و گفت:السلام علیكم و رحمة الله و بركاته،مهلت نداد،گفت:الله اكبر،و ایستاد به نماز.باز فضل ایستاد.

بار دیگر نماز امام تمام شد.باز تا گفت:السلام علیكم،مهلت نداد و گفت:الله اكبر.چند بار این عمل تكرار شد.فضل دید نه،تعمد است.اول خیال مى ‏كرد كه لا بد امام یك نمازهایى دارد كه باید چهار ركعت ‏یا شش ركعت و یا هشت ركعت پشت‏ سر هم باشد،بعد فهمید نه،حساب این نیست كه نمازها باید پشت‏ سر هم باشد،حساب این است كه امام نمى ‏خواهد به او اعتنا كند، نمى‏ خواهد او را بپذیرد،به این شكل مى‏ خواهد نپذیرد.دید بالاخره ماموریتش را باید انجام بدهد،اگر خیلى هم بماند،هارون سوء ظن پیدا مى ‏كند كه نكند رفته در زندان یك قول و قرارى با موسى بن جعفر بگذارد.این دفعه آقا هنوز السلام علیكم را تمام نكرده بود،شروع كرد به حرف زدن.آقا هنوز مى ‏خواست‏ بگوید السلام علیكم،او حرفش را شروع كرد.شاید اول هم سلام كرد.هر چه هارون گفته بود گفت.هارون به او گفته بود مبادا آنجا كه مى‏ روى،بگویى امیر المؤمنین چنین گفته است،به عنوان امیر المؤمنین نگو،بگو پسر عمویت هارون این جور گفت.او هم با كمال تواضع و ادب گفت:هارون پسر عموى شما سلام رسانده و گفته است كه بر ما ثابت است كه شما تقصیرى و گناهى ندارید،ولى مصالح ایجاب مى‏كند كه شما در همین جا باشید و فعلا به مدینه برنگردید تا موقعش برسد،و من مخصوصا دستور دادم كه آشپز مخصوص بیاید،هر غذایى كه شما مى ‏خواهید و دستور مى ‏دهید،همان را برایتان تهیه كند.نوشته ‏اند امام در پاسخ این جمله را فرمود:«لا حاضر لى مال فینفعنى و ما خلقت‏ سؤولا، الله اكبر» (10) مال خودم اینجا نیست كه اگر بخواهم خرج كنم از مال حلال خودم خرج كنم، آشپز بیاید و به او دستور بدهم،من هم آدمى نیستم كه بگویم جیره بنده چقدر است،جیره این ماه مرا بدهید،من هم مرد سؤال نیستم.این‏ «ما خلقت‏سؤولا» همان و «الله اكبر» همان.

این بود كه خلفا مى‏ دیدند اینها را از هیچ راهى و به هیچ وجهى نمى ‏توانند[وادار به]تمكین كنند،تابع و تسلیم كنند،و الا خود خلفا مى ‏فهمیدند كه شهید كردن ائمه چقدر برایشان گران تمام مى ‏شود،ولى از نظر آن سیاست جابرانه خودشان كه از آن دیگر دست‏بر نمى ‏داشتند،باز آسانترین راه را همین راه مى ‏دیدند.

چگونگى شهادت امام
عرض كردم آخرین زندان،زندان سندى بن شاهك بود.یك وقت‏ خواندم كه او اساسا مسلمان نبوده و یك مرد غیر مسلمان بوده است.از آن كسانى بود كه هر چه به او دستور مى‏ دادند، دستور را به شدت اجرا مى‏ كرد.امام را در یك سیاه چال قرار دادند.بعد هم كوشش ها كردند براى اینكه تبلیغ كنند كه امام به اجل خود از دنیا رفته است.نوشته ‏اند كه همین یحیى برمكى براى اینكه پسرش فضل را تبرئه كرده باشد،به هارون قول داد كه آن وظیفه‏ اى را كه دیگران انجام نداده ‏اند من خودم انجام مى‏ دهم.سندى را دید و گفت این كار (به شهادت رساندن امام) را تو انجام بده،و او هم قبول كرد.یحیى زهر خطرناكى را فراهم كرد و در اختیار سندى گذاشت.آن را به یك شكل خاصى در خرمایى تعبیه كردند و خرما را به امام خوراندند و بعد هم فورا شهود حاضر كردند،علماى شهر و قضاة را دعوت كردند(نوشته ‏اند عدول المؤمنین را دعوت كردند،یعنى مردمان موجه،مقدس،آنها كه مورد اعتماد مردم هستند)، حضرت را هم در جلسه حاضر كردند و هارون گفت:ایها الناس! ببینید این شیعه‏ ها چه شایعاتى در اطراف موسى بن جعفر رواج مى ‏دهند،مى ‏گویند:موسى بن جعفر در زندان ناراحت است،موسى بن جعفر چنین و چنان است.ببینید او كاملا سالم است.تا حرفش تمام شد حضرت فرمود:«دروغ مى‏ گوید،همین الآن من مسمومم و از عمر من دو سه روزى بیشتر باقى نمانده است.» اینجا تیرشان به سنگ خورد.این بود كه بعد از شهادت امام،جنازه امام را آوردند در كنار جسر بغداد گذاشتند،و مرتب مردم را مى ‏آوردند كه ببینید! آقا سالم است، عضوى از ایشان شكسته نیست،سرشان هم كه بریده نیست،گلویشان هم كه سیاه نیست،پس ما امام را نكشتیم،به اجل خودش از دنیا رفته است.سه روز بدن امام را در كنار جسر بغداد نگه داشتند براى اینكه به مردم این جور افهام كنند كه امام به اجل خود از دنیا رفته است. البته امام،علاقه ‏مند زیاد داشت،ولى آن گروهى كه مثل اسپند روى آتش بودند شیعیان بودند.

یك جریان واقعا دلسوزى مى ‏نویسند كه چند نفر از شیعیان امام،از ایران آمده بودند،با آن سفرهاى قدیم كه با چه سختى ‏اى مى‏ رفتند.اینها خیلى آرزو داشتند كه حالا كه موفق شده ‏اند بیایند تا بغداد،لا اقل بتوانند از این زندانى هم یك ملاقاتى بكنند.ملاقات زندانى كه نباید یك جرم محسوب شود،ولى هیچ اجازه ملاقات با زندانى را نمى‏ دادند.اینها با خود گفتند:ما خواهش مى‏ كنیم،شاید بپذیرند.آمدند خواهش كردند،اتفاقا پذیرفتند و گفتند: بسیار خوب،همین امروز ما ترتیبش را مى ‏دهیم،همین جا منتظر باشید.این بیچاره‏ ها مطمئن كه آقا را زیارت مى‏ كنند،بعد بر مى‏ گردند به شهر خودشان [و مى‏ گویند]كه ما توفیق پیدا كردیم آقا را ملاقات كنیم،آقا را زیارت كردیم،از خودشان فلان مساله را پرسیدیم و این جور به ما جواب دادند.همین طور كه در بیرون زندان منتظر بودند كه به آنها اجازه ملاقات بدهند،یكوقت دیدند كه چهار نفر حمال بیرون آمدند و یك جنازه هم روى دوششان است. مامور گفت:امام شما همین است.و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم

پی نوشت ها :
1- زیارت جامعه كبیره.

2- «كاظم‏»یعنى كسى كه بر خشم خود مسلط است.
3- خلفاى عباسى دربانى دارند به نام‏«ربیع‏»كه ابتدا حاجب منصور بود،بعد از منصور نیز در دستگاه آنها بود،و بعد پسرش در دستگاه هارون بود.اینها از خصیصین دربار به اصطلاح خلفاى عباسى و فوق العاده مورد اعتماد بودند.
4- این خاك بر سرها واقعا در عمق دلشان اعتقاد هم داشتند.باور نكنید كه این اشخاص اعتقاد نداشتند.اینها اگر بى اعتقاد مى‏بودند اینقدر شقى نبودند،كه با اعتقاد بودند و اینقدر شقى بودند.مثل قتله امام حسین كه وقتى امام پرسید اهل كوفه چطورند؟فرزدق و چند نفر دیگر گفتند:«قلوبهم معك و سیوفهم علیك‏»دلشان با توست،در دلشان به تو ایمان دارند،در عین حال علیه دل خودشان مى‏جنگند،علیه اعتقاد و ایمان خودشان قیام كرده‏اند و شمشیرهاى اینها بر روى تو كشیده است.واى به حال بشر كه مطامع دنیوى،جاه طلبى،او را وادار كند كه علیه اعتقاد خودش بجنگد.اینها اگر واقعا به اسلام اعتقاد نمى‏داشتند،به پیغمبر اعتقاد نمى‏داشتند،به موسى بن جعفر اعتقاد نمى‏داشتند و یك اعتقاد دیگرى مى‏داشتند، اینقدر مورد ملامت نبودند و اینقدر در نزد خدا شقى و معذب نبودند،كه اعتقاد داشتند و بر خلاف اعتقادشان عمل مى‏كردند.
5- اصول كافى،باب صدق و باب ورع.
6- منتهى الآمال،ج 2/ص 222.
7- چون امام در زندان بود و كارى نداشت،آن كارى كه در آنجا مى‏توانست‏بكند فقط عبادت بود و عبادت،یك عبادت طاقت فرسایى كه جز با یك عشق فوق العاده امكان ندارد انسان بتواند چنین تلاشى بكند.
8- ائمه اطهار یك اعمال قدرتهایى مى‏كردند،یعنى طبعا مى‏شد،نه اینكه مى‏خواستند نمایش بدهند.
9- یعنى اگر بنده خدا مى‏بود.
10- منتهى الآمال،ج 2/ص‏216.


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :