تبلیغات
مَه خوبان - شعر «چارده پاییز...»
مَه خوبان
شعر «چارده پاییز...»
چارده بار، چارده پاییز، می‏چکید از بهار و خون می‏شد
چارده سال از حضور کسی، آسمان داشت نیلگون می‏شد
پای زنجیر زخم بر می‏داشت، طاق می‏شد تحمل زندان
داشت دلتنگ میهمان خودش، داشت دلواپس جنون می‏شد
«مرگ» آمد شبیه خرما شد، تازیانه تعارفاتی کرد
روح مثل پرنده ‏ای زیبا، از حدود قفس برون می‏شد
گرگ و میش سحر، پرستویی تا همیشه به خواب تن می‏داد
بغض ‏های شکسته باران روی تابوت سرنگون می‏شد
مرگ خرما نه...، مرگ ریحان نه...، مرگ مادر شد و بغل وا کرد
تا در آغوش تنگ بفشارد، سینه ‏ای را که داشت خون می‏شد.

ابراهیم قبله ‏آرباطان


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :