تبلیغات
مَه خوبان - شعر «هفتمین خورشید تابان»
مَه خوبان
شعر «هفتمین خورشید تابان»
روزگاری است که من طالب دلدار شدم    ***    رهرو مخلص آن قافله سالار شدم
همچو مجنون دل‏ افکار به امید وصال    ***    واله پیچ و خم کوچه و بازار شدم
غرقه در کوثر عشق ازلی گردیدم    ***    هفت تکبیر زدم وز همه بیزار شدم
عندلیب سحرم تا که سرایم غزلی    ***    راهی روضه خضراء و چمنزار شدم
هفتمین اختر تابان سماوات وجود    ***    متجلی شد و من پاک ز پندار شدم
کنج زندان بلا خلوت اسرارش بود    ***    نوحه ‏گر گشتم و هم لا عن جبار شدم
کاظمین قبله دل های نژند است و پریش    ***    تن رها کردم و مشتاق سر دار شدم
درس آزادی و آزادگی و عز و شرف    ***    از وی آموختم و در صف احرار شدم
پرتو موعظه‏ اش جان مرا روشن کرد    ***    خواب غفلت گذرانیدم و بیدار شدم
هر دو عالم ثمن بخس گل رویش باد    ***    گریه و آه ز هجرانش خریدار شدم
با تن پاک وی آن زهر جفا چونان کرد    ***    آه از سوز دل آوردم و بیدار شدم
تا که اوصاف کمالش به دل من ره یافت    ***    فاش گویم که به سوداش گرفتار شدم
تا ورا یافتم، آن واسطه فیض و کمال    ***    در رهش یکسره من بی‏سر و دستار شدم
(صبحی) از جام محبت ‏بچشید و بسرود    ***    این غزل، کز نفسش غالیه گفتار شدم


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :