تبلیغات
مَه خوبان - شعر «زندانی عشق»
مَه خوبان
شعر «زندانی عشق»
زندانیان عشق چو شب را سحر کنند    ***    از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
مانند غنچه سر به گریبان درآورند    ***     شور و نوای بلبل شوریده سر کنند
چون سر به خشت یا که به زانوی غم نهند    ***    یکباره سر ز کنگرة عرش بر کنند
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پری     ***    تا آشیان قدس به خوبی سفر کنند
چون رهسپر شوند به سینای طور عشق     ***    از شوق، سینه را سپر هر خطر کنند
آنان کزین معامله هستند بی خبر     ***    بر گو که تا به محبس هارون نظر کنند؛
تا بنگرند گنج حقیقت به کنج غم     ***    آن لعل خشک را به دُرِ اشک تر کنند
برپا کنند حلقة ماتم به یاد او     ***    تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند

کمپانی


   
درباره وبلاگ

نیاز به روزنه‌ای نداشت او خود ستاره بود که گاهی باید از پس ابری می‌درخشید سنگین بود هوای تاریک زندانش غل و زنجیری که او را در محاصره داشت و سرش از هجوم بلایای کوچک و بزرگ، او اما سبک بود با یاد خدایی که نزدیک است .
مدیر وبلاگ : عبرات
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :1
بازدید دیروز : 1
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :